#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_147

خيلي جدي گفتم :

- عشق و دوست داشتن كاري به اين حرفا نداره . اگه نسرين بخواد ، لشگر سلم و تورم جلودارش نيس .

- طوري درباره عشق حرف مي زني كه انگار سال ها عاشق بودي .

چاره اي نداشتم جز اين كه بگويم در خيال هم مي توان عاشق شد ، عاشق زن ، عاشق نيما ...

مهين باز هم به فكر فرو رفت . من بحث را به اداره و مأموريت كشاندم و گفتم مرتب با او تماس خواهم گرفت و اگر موقعيتي پيش بيايد ، هر دو هفته يك بار به تهران بر مي گردم .

روز بعد به مهين گفتم قرار است با پسر دانشجويي كه دل از نسرين ربوده ، ملاقات كنم . خوشحال شد قضيه را با او در ميان گذاشتم . از او خواستم موضوع بين خودمان بماند و چيزي به مادر نگويد . سپس دنبال نسرين رفتم . آماده جلوي در ايستاده بود ، با همان آرايش و لباس ساده و سنگين و باوقار . مادر و پدر تعجب كرده بودند . اولين بار بود با نسرين بيرون مي رفتم . توي فاميل و حتي دوست و آشنا خواهر و برادري كه تا اين حد صميمي باشند ، سراغ نداشتند . من هم هرگز نديده بودم برادر و خواهرها حرفي براي گفتن داشته باشند . تا آنجا كه ياد دارم ، با هم نمي ساختند . برادر بزرگتر معمولاً در پي ايراد از خواهرش بود و خواهر هم وحشت داشت مبادا در كوچه و خيابان روي لبانش خنده اي نقش ببندد يا احياناً دير به خانه برگردد . به محض اين كه نسرين سوار شد ، با خوش رويي و به شوخي گفتم :

- خب ، حال خواهر عاشقم چطوره ؟ بالاخره بعد از دو ماه ديديش ؟

چهره اش از شدت خجالت به رنگ انار در آمد . سرش را پايين انداخت . كمي سر به سرش گذاشتم و براي اين كه از آن حالت بيرون بيايد ، جملاتي را كه از شيرين شنيده بودم ، به زبان آوردم « عشق آينه را ماند . وقتي كسي را دوست داري ، تو آينه اويي و او آينه توست و با انعكاس عشق تو و او بي نهايت به تماشاي يكديگر مي نشينيد . »


romangram.com | @romangram_com