#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_146

شب كه قضيه مأموريت را با مهين در ميان گذاشتم ، اخم هايش تو هم رفت . گفت :

- مدت ها زن و شوهري كه انتظار داشتم نبوديم ، حالا كه تا حدودي به زندگي دلگرم شدم و دلخوشم شوهرم بعد از اداره يه راست مياد خونه ، قصد داري تنهام بذاري ؟

- من كه نميتونم دستور اداري رو نديد بگيرم . اين همه تحصيل و دلشوره امتحان و رسيدن به پست كارشناسي به اين خاطر بود از قافله عقب نمونم .

- دلم نميخواد ازت دور باشم ، بخصوص اين روزا كه با من مهربون شدي .

- طوري قضيه رو بزرگ مي كني كه انگار ميرم سفر قندهار . چشم به هم بزني ، تموم شده . از اون گذشته ، اغلب كاركناي بخش ما لااقل هشت ماه از سال رو دور از زن و بچه ميگذرونن .

به هر حال ، مهين را راضي كردم و قرار گذاشتيم در نبود من به خانه پدر برود . مهين زندگي در كنار مادر را بيشتر از خانه مادر خودش دوست داشت . همان شب پيش پدر و مادر رفتيم و آنها را هم در جريان گذاشتيم . مادر حرفي نداشت . فقط اميدوار بود بعد از برگشتنم ، مهين حامله باشد .

نسرين با بهمن قرار گذاشته بود ساعت ده صبح روز بعد روبروي دانشگاه تهران همديگر را ببينيم . گفت خودش هم مي آيد .

بعد از صرف شام به خانه برگشتيم بيشتر صحبتمان در مورد نسرين و عشقي بود كه بين او و بهمن خان زاده شيرازي به وجود آمده بود . مهين معتقد بود با شناختي كه از پدر و مادرم دارد ، اگر هم بهمن مورد پسند قرار گيرد ، اجازه نميدهند نسرين در شيراز و دور از آنها زندگي كند .


romangram.com | @romangram_com