#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_145
- من سال ها ناصرو دوست داشتم اما جرأت نمي كردم با برادرم در ميون بذارم .
بي اختيار گفتم :
- چون برادرت معني عشق و دوست داشتن رو نميفهمه .
با ناراحتي گفت :
- تو از كجا عشق رو فهميدي ؟ تا اونجا كه مي شناسمت ، عاشق نشدي . قبل از اون سانحه خيلي سعي كرديم عاشقت كنيم اما تن نمي دادي . نه من نه ناصر نه كس ديگه ، هيچ كدوم نشونه اي از دلباختگي در تو نديديم ، نكنه ...
- بالاخره تو كتابا چيزايي خوندم و از دهن اين و اون شنيدم .
مهين تا به خانه رسيديم ، در فكر بود و من هم هيچ اصراري نداشتم از شك و شبهه بيرون بيايد .
روز بعد فريدون پيشنهاد كرد يكي دو ماه با او و چند نفر از همكاران به مأموريت خوزستان بروم . بدون لحظه اي درنگ پذيرفتم . دلبستگي آن چناني در تهران نداشتم . از طرف ديگر ، براي اولين بار بود كه مرا با مهندسين با تجربه به مأموريت مي فرستادند .
romangram.com | @romangram_com