#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_144

- چرا ؟

- آخه ... نميدونم .

- هر طور كه ميلته . به هر حال دوست دارم با بهمن آشنا شم و از نزديك باهاش صحبت كنم .

خيلي خوشحال شد ، گفت :

- اتفاقاً دو روز پيش اومده تهرون . نزديك دو ماهه همديگه رو نديديم . با اجازه تو داداش خوبم برا امروز بعدازظهر قرار گذاشتيم . بهش ميگم دوست داري باهاش آشنا بشي .

همان لحظه مهين از طبقه پايين صدا زد كه شام حاضر است . پدر هم تازه از راه رسيده بود . خوشحالي مهين چنان محسوس بود كه پدر و مادر را هم به وجد مي آورد . مادر روزشماري مي كرد مهين خبر خوشي به او بدهد و بگويد حامله است .

شب كه به خانه بر مي گشتيم ، مهين كه معمولاً در مورد مسايل خودمان كمتر حرف مي زد ، درباره نسرين از من سؤال كرد . انگار فهميده بود كسي را دوست دارد . من هم كتمان نكردم و گفتم دو روز ديگه قصد دارم با كسي كه دل و دين از خواهرم برده ، صحبت كنم .

مهين با حيرت گفت :


romangram.com | @romangram_com