#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_143

- اما بهمن با بقيه دانشجوها خيلي فرق ميكنه . دختراي خوشگل تر از من دور و ورش ميپلكن اما اون ميگه از سادگي و بي آلايشي و سنگيني من خوشش اومده . وقتي باهاش روبرو شدي ، بهتر به شخصيتش پي مي بري . نميدونم ، شايد اشتباه ميكنم اما انگار بهش عادت كردم .

- بيرون از دانشكده با هم بودين ؟

رنگ صورتش تغيير كرد ، چيزي نمانده بود حاشا كند . به او اطمينان دادم از نظر من هيچ اشكالي ندارد . گفت :

- دو سه بار به اصرار اون رفتيم پارك . من از پدر و مادر و تو حرف زدم و اونم از عشاير و قوم و قبيله ش برام تعريف كرد . منتظر جواب منه كه پدر و مادرش رو كه گويي از خوانين شيراز هستن به خواستگاري بفرسته .

از صداقت نسرين خوشم آمد . شايد اگر شيرين در زندگي ام پيدا نشده بود و لرزش و سوزش و آرامش و غم عشق را تجربه نكرده بودم و نادر زمان سربازي و دانشكده بودم ، رفتارم با خواهرم دوستانه نبود و او را سرزنش مي كردم چرا قلبش را جلوي پاي هر كس و ناكسي مي اندازد . گفتم :

- بهمن جوونه و حق داره به دختري دل ببنده . اين من ديوونه بودم كه از ترس پدر و مادر استقلال فكري نداشتم . چشمام رو هم گذاشته بودم و دريچه قلبم رو روي احدي باز نكردم . يه وقتي اين دريچه باز شد كه ديگه فايده نداشت .

قرار شد دو روز بعد كه تعطيل بود ، با بهمن وعده بگذارد و هر سه با هم باشيم . نسرين با حالتي كه انگار خجالت مي كشد ، گفت :

- بهتر نيس من نباشم ؟


romangram.com | @romangram_com