#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_142

شيرين و عشق او را كم مانده بود فراموش كنم . يك روز كه با نسرين به بهانه صحبت درباره درس و دانشكده تنها شديم ، ماجراي نامه شيرين را برايش تعريف كردم . گفتم مدتي است با هم رابطه اي نداريم و او ديگر در ساختمان مركزي شركت نفت كار نمي كند . قصد ندارم بعد از اين مهين را از خودم برنجانم . به خاطر مهين خوشحال شد ، اما براي شيرين هم دلسوزي مي كرد و با شناختي كه از او داشت ، باور نمي كرد بتواند فراموشم كند .

از فرصت استفاده كردم و گفتم :

- مثل تو كه نميتوني بهمن رو از ياد ببري ، اين طور نيس ؟

رنگش سرخ شد و عرق روي پيشاني اش نشست . گويي گناهي مرتكب شده ، شرمنده سرش را پايين انداخت . براي اين كه او را از رودربايستي و كم رويي در بياورم ، گفتم :

- پدر و مادر ما را طوري بار آوردن كه به خودمون اجازه عاشق شدن نديم و نتونيم برا آينده مون تصميم بگيريم . حالام من با داشتن زن و شايدم بچه عاشق شدم و نسرين كوچولوي ما آخرين فرزند خونواده كه چقدرم همگي دوسش داريم ، دل در گرو جووني داره كه اميدوارم لياقتش رو داشته باشه .

نسرين آهي كشيد و گفت :

- نميدونم ، شايدم اشتباه مي كنم . شايد احساس جوونيه ، شايد از همين عشقاي زود گذر باشه كه هر دختر و پسر جووني گاهي گرفتارش ميشن اما ...

- قرارگذاشتيم با هم دوست باشيم . اما چي ؟


romangram.com | @romangram_com