#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_141
در خاتمه گفته يك روان شناس معروف به نام « تي موتي ليري » را برايت نقل مي كنم :
« انسان تصوير تقريباً ايستايي از جهان هستي را بر ذهن خويش حك شده دارد كه بايد يا به شكل تصادفي و يا عمدي و تحميلي و با شدت از طريق زنجيرهاي همخواني هاي شرطي شده به وجود آمده باشد و انسان بر اين گمان است كه اين نقش حك شده واقعيت است . زنداني و مقيد افكاري مي شود كه به او تحميل كرده اند و خودش نمي داند . »
امكان دارد اين گفته در مورد مسايل ديگر صادق باشد اما به باور من درباره عشق صدق نمي كند ، چرا كه به قول يكي از بزرگان :
« انسان عاشق در اختيار نيروي خويشتن نيست . زيرا اين خود اوست كه مي تواند نيروي قدرتمندي شود و بر مشكلات فايق آيد .»
شيرين
25/5/55
بايد چند بار نامه اش را مي خواندم تا كاملاً معناي جملاتش را درك كنم . هر چه بين كلمات جست و جو كردم ، سخني حاكي از جدايي و بي وفايي نيافتم . به خودم واگذار كرده بود . يا بايد مثل بازيگران تئاتر و سينما نقش بازي مي كردم يا از مهين جدا مي شدم . بين احساس ، عشق ، زيبايي از حد فزون و صداي دلنشين شيرين و بي گناهي و محبت مهين و دلبستگي نيما كه مرا پدر خودش مي دانست ، مردد بودم . بايد انتخاب مي كردم . تنها كساني كه مي توانستم راحت با آنها درد دل كنم ، نسرين خواهرم و فريدون دوست و همكار صميمي ام بود . فريدون معتقد بود جدايي از مهين و پشت پا زدن به سنت فاميلي عاقبت بدي دارد ، چند خانواده را متلاشي مي كند . ممكن است چند صباحي در كنار معشوق خوش باشم اما آن دوران دوام نخواهد داشت .
من در هفته يكي دو بار تنها و گاهي هم با مهين به خانه پدر مي رفتم . همه خوشحال بودند كه رفتارم با مهين عوض شده بود و بگو بخند داشتيم . پدرم به قولي كه داده بود عمل كرد و ويلايي در رامسر برايم خريد و سند آن را هم به نام من نوشت و قرار بر اين شد كل خانواده از آن استفاده كنند .
romangram.com | @romangram_com