#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_138
در حال و هواي خودم بودم كه مهين و نيما به من نزديك شدند . افكارم چنان گرم و شيرين بود و با خودم حرف مي زدم كه متوجه نشدم نگاهم مي كنند . مهين در حالي كه خنده از لبانش دور نمي شد ، رو كرد به نيما و با اشاره به من گفت :
- بابا خُل شده ، مگه نه نيما ، دوست داري يه باباي ديوونه داشته باشي ؟ بيست دقيقه س داري با خودت حرف مي زني ، چي ميگي ، كجايي نادر ، نكنه چيز خورت كردن !؟ هر چي تو دلته ، به من بگو ، به عنوان يه دوست يا يه عموزاده مثل همونوقتا كه ناصر زنده بود و من زنش بودم . هر كاري بتونم برات مي كنم .
- چيز مهمي نيس . اگه تو اين مدت رفتار شايسته اي نداشتم ، معذرت ميخوام ، زندگي اينه ديگه . از ديشب سعي كردم عوض شم .
خلاصه آن شب شام را در يكي از رستوران هاي خانوادگي دربند خورديم و دير وقت به خانه برگشتيم . رفتارم براي مهين عجيب بود . او زني تيز هوش بود . فهميده بود نقش بازي مي كنم و در عين حال دلش به همان بازي خوش بود .
صبح روز بعد با اين كه مي دانستم هرگز با شيرين روبرو نمي شوم و يقين داشتم به من زنگ نمي زند ، راهي شركت نفت شدم . هنوز پا به اتاق كارم نگذاشته بودم كه پيشخدمت پيري كه بزودي بازنشسته مي شد ، پاكتي به من داد و گفت :
- اين پاكت رو خانمي كه تو قسمت پژوهش كار ميكنن دادن كه دور از چشم ديگرون به شما بدم .
شك نداشتم نامه شيرين است . با اشتياق وارد اتاقم شدم و پاكت را باز كردم . بوي شيرين به مشامم مي رسيد . نوشته بود :
سلام
romangram.com | @romangram_com