#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_137

همان طور كه گفتم ف مهين هم تا حدودي اهل مطالعه بود و بعضي اوقات بنا به مناسبت شعري برايم زمزمه مي كرد . غروب آن روز با اندوه اين بيت را برايم خواند :

آتش به زمستان ز گل سوري به

يك زشت وفادار ز صد حوري به

دلم به حالش سوخت ، گفتم :

- متوجه منظورت نميشم . صحبت وفاداري و بي وفايي نيس . ميدونم فاميلاي ما همه به شوهراشون وفادار بودن و هستن . خب ، مدتي لازم بود به خود بقبولانم ...

نمي دانستم چه مي خواهم بگويم ، جمله ام را نيمه تمام گذاشتم و گفتم :

- بگذريم ، خيال مي كنيم از ديروز زندگي رو شروع كرديم .

هوا رو به تاريكي مي رفت . به ياد روز گذشته ، آنها را به دربند بردم . نيما از خوشحالي سر از پا نمي شناخت . در حالي كه من و مهين شانه به شانه هم قدم بر مي داشتيم ، مثل آهو بره اي چموش از تخته سنگ ها بالا و پايين مي پريد . به همان دو تخته سنگي رسيديم ك هروز گذشته من و شيرين روي آنها نشسته بوديم . سري به علامت تأسف تكان دادم . روبروي هم نشستيم . نيما همچنان مشغول بازي بود . مي ترسيدم از دره پرت شود . مهين كه حواسش بيشتر به نيما بود ، طاقت نياورد . مرا تنها گذاشت و سراغ او رفت . چراغ هاي شهر تهران يكي پس از ديگري روشن مي شدند و به قول ميرزاده عشقي « سواد شهر ري از دور پيدا بود . » در دلم گفتم خدا كند شيرين هم هر چه زودتر به خانه بخت برود و خيالم را آسوده كند . اما نه ، او قسم خورده بود تا آخر عمر شوهر نكند .


romangram.com | @romangram_com