#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_136

آن روز به اداره زنگ زدم و تقاضاي مرخصي كردم . مهين براي ناهار ته چين مرغ درست كرد كه خيلي دوست داشتم . من هم با او خوش و بش مي كردم . نيما از اين كه مرا خوشحال و خندان ديد ، در عالم كودكي تعجب كرده بود . هيچ كدام از دل من خبر نداشتند كه نزد دختري مثل شيرين گرو گذاشته بودم . اما بايد فراموش مي كردم و به همين زندگي كه قسمتم بود ، ادامه مي دادم . به خودم مي گفتم حالا كه مجبورم بسازم ، لااقل نقش بازي كنم تا مهين و نيما خوشحال باشند .

بعد از ظهر آن روز كه كم كم از گرمي هوا كاسته مي شد ، به مهين گفتم نيما را آماده كند تا سه تايي گشتي بزنيم . ماتش برده بود . در عين حال ، برق خوشحالي را در چشمانش مي ديدم . در مدت سه سال و چند ماهي كه با هم زندگي مي كرديم ، سابقه نداشت به او پيشنهاد گردش بدم . فقط گاهي كه نيما حوصله اش سر مي رفت و احتياج به بازي و تفريح در پارك داشت ، بيرون مي رفتيم . ولي چه بيرون رفتني ، بيشتر در سكوت بوديم و كلمه اي بينمان رد و بدل نمي شد . اما آن روز مي گفتيم و مي خنديديم و براي آينده نقشه مي كشيديم . نمي دانم شوخي مي كردم يا واقعاً به سرم زده بود . گفتم نيما دارد بزرگ مي شود و مي تواند از خواهر يا برادرش نگهداري كند . چيزي نمانده بود از خوشحالي پر در آورد . اشك از گوشه چشمانش سرازير شده بود . گفتم :

- چرا گريه مي كني ؟

- آخه چي شده ، يعني يه شب مستي باعث شده برام دلسوزي كني يا اتفاق ديگه اي افتاده ؟

- نه ، ديشب خيلي دلم گرفته بود . خواستم اداي آدماي لاابالي رو در بيارم ، سري به ميخونه زدم . تازه متوجه شدم دور شدن از عقل و به ديوونگي رو آوردن كار آدماي احمقه . زناي جووني رو تو ميخونه ديدم كه براي گذرون زندگي دست به كاراي كثيف مي زنن ، تو مستي به خودم اومدم كه بايد قدر تو رو بدونم ، همين .

- اميدوارم اين طور باشه . يه سال و چند ماهه اون نادري كه من مي شناختم ، نيستي . خواهش مي كنم غير از همسر منو دوست خودت بدون . اگه كسي تو زندگيت پيدا شده كه واقعاً عاشقشي و اونم به تو دل بسته ، خيلي راحت از اين زندگي كه بهت تحميل شده ، كنار ميرم .

- نه ، از اين حرفا بگذريم . هر چي بوده ، فراموش كن . سعي مي كنم تو قالب ناصر برم و دوستت داشته باشم .

چهره مهين كمي تو هم رفت اما وانمود كرد خوشحال است .


romangram.com | @romangram_com