#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_135
- دوستت دارم مهين ، ديگه اذيتت نمي كنم .
با نگراني گفت :
- عرق خوردي ؟ واي خدا مرگم بده !
دستم را دور گردنش حلقه كردم و همچنان به او تكيه داده بودم ، از پله هاي حياط بالا رفتم . وارد خانه كه شدم ، روي مبل افتادم . مهين برايم آب آورد و با مهرباني هر چه تمام تر سعي مي كرد مرا از آن حالت بيرون بياورد . ظاهراً چرت و پرت مي گفتم . فراموشم شده بود به او علاقه ندارم . انگار اولين زن زندگي ام بود ، مرتب قربان صدقه اش مي رفتم . واي كه چه شبي بود آن شب ...
صبح روز بعد زماني بيدار شدم كه ساعت از ده صبح گذشته بود . مهين آرايشي ساده كرده بود و كنار تخت نشسته بود . نگاهي به او انداختم و شب گذشته را به خاطر آوردم . مهين آهي كشيد و گفت :
- برا من بهترين شب زندگيم بعد از ازدواج با تو بود ، اما كاش اين بهترين در هوشياري تو اتفاق مي افتاد .
- هر چي بوده ، گذشته . مهين ، از اين به بعد هموني ميشم كه تو ميخواي . چرا نبايد دوستت داشته باشم ، برا اين كه زن برادرم بودي ؟ چه عيب داره ، اشتباه مي كردم .
اما آنچه به زبان مي آوردم ، از ته دل نبود . مي دانستم به خودم دروغ مي گويم . مگر مي توانستم شيرين را فراموش كنم .
romangram.com | @romangram_com