#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_134

ليوان آبجو و يكي دو گيلاس از آن شراب قرمز رنگ كار خودش را كرده بود . نگاهي به چهره و چشمان گود رفته فرشته انداختم . اطراف شقيقه هايم داغ شده بود . دلم مي خواست براي آن زن كه خودش را فرشته مهربان نشان مي داد و قصد داشت مرا از تنهايي در بياورد ، درد دل كنم .

يادم نيست به او چه گفتم ، فقط به خاطر دارم آن شب پول زيادي بابت چند تكه جوجه كباب و يك بطر آبجو و چند گيلاس شراب گرفتند . چنان مست بودم كه نمي توانستم به ساعتم نگاه كنم . يادم رفته بود اتومبيلم را كجا پارك كرده ام . در خيابان پهلوي بالا و پايين مي رفتم و بي اختيار به درختان تنومند حاشيه خيابان مي خوردم و گاهي به درختي تكيه مي دادم . كم كم به حال تهوع افتادم و آنچه را كه برايش پول داده بودم تا از غم رهايم كند مثل زهر مار بالا آوردم . در همان لحظه پاسباني زير بازويم را گرفت . بلندم كرد و گفت :

- داداش ، يه پياله كمتر ، ببين چه به روز خودت آوردي ، خونه تون كجاس ؟

سرم گيج مي رفت . گفتم :

- همين نزديكيا ، دنبال ماشينم مي گردم .

به كمك پاسبان اتومبيلم را پيدا كردم . گفت با آن حال نمي توانم رانندگي كنم . چند دقيقه صبر كنم تا حالم بهتر شود و بهترين راهش اين است كمي آب ليمو بخورم .

يك اسكناس بيست توماني براي خريد آب ليمو به او دادم و روي تشك اتومبيل ولو شدم . پاسبان مرا تنها گذاشت . نمي دانم چقدر طول كشيد كه برگشت و صدايم زد . ليواني را كه تا نيمه اش آبليمو بود ، دستم داد و گفت تا ته بخورم .

كمي از حالت گيجي و بي تعادلي در آمدم ، اتومبيلم را روشن كردم و راهي خانه شدم . در عالم مستي حواسم هم تا حدودي سر جايش بود . در پاركينگ را باز كردم و اتومبيلم را به داخل بردم . مهين كنار پنجره ايستاده بود . برغم اين كه روابطمون سرد بود ، سابقه نداشت تا آن وقت شب بيرون از خانه سر كنم . اگر هم كاري داشتم حتماً زنگ مي زدم . مهين به دلشوره ، افتاده بود ، از توي راهرو چراغ حياط را روشن كرد . نگاهش كه به من افتاد متوجه شد تعادل ندارم . به سرعت خودش را به من رساند . در حالت مستي ، طوري كه كلمات را نمي توانستم درست ادا كنم ، گفتم :


romangram.com | @romangram_com