#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_131

اشك در چشمان زيباي شيرين جمع شد ، لبش را بين دندان هايش مي گزيد . مانده بود چه بگويد . چند لحظه سكوت كرديم . اشك هايش را پاك كرد و گفت :

- چاره اي جز صبر نداريم .

- يعني هيچ وقت همديگه رو نبينيم ؟

- اين طوري بهتره . مي ترسم بيش از اين به هم عادت كنيم .

سپس دستش را به طرف من دراز كرد . در حالي كه به خود مي لرزيدم ، دستش را گرفتم . واي كه چه لحظه غم انگيزي بود . وقتي كلمه خداحافظ را بر زبان آورد .

در پرتو نور چراغ هاي سردر خانه ها با نگاهم بدرقه اش كردم و پس از چند دقيقه ، در حالي كه احساس مي كردم نيمي از بدنم فلج شده ، نااميد آنجا را ترك كردم .

با حالتي گيج و منگ رانندگي مي كردم . نمي دانستم كجا هستم و بايد به كدام سمت بروم ، جهت را گم كرده بودم . بعد از توقف در يك خيابان و پرس و جو از عابرين تازه متوجه شدم مسير را اشتباه آمده ام . دور زدم . افكارم چنان مخدوش بود كه چيزي نمانده بود تصادف كنم . راننده اي كه با مهارت اتومبيلش را هدايت مي كرد تا به اتومبيل من برخورد نكند ، هر چه از دهانش بيرون مي آمد ، نثارم كرد « ديوونه ، احمق ، گاريچي ، تو برو خر سوار شو ، اين چه جور رانندگيه . » من فقط نگاهش كردم . حقم بود ، چرا كه مقصر بودم . بخصوص « ديوانه » و « احمق » بسيار برازنده ام بود . اگر احمق نبودم ، تن به خواسته پدر و مادر نمي دادم و اگر ديوانه نبودم ، عاشق دختري كه خيلي زود رهايم كرد ، نمي شدم . با خودم حرف مي زدم و مي گفتم هر طور شده بايد با اين زندگي كنار بيايم . مهين زني مهربان و خانه دار و مادر خوبي براي نيماست ، زني كه هرگز خواسته اي جز اين كه با او مهربان تر باشم ، از من نداشته . اگر ناصر با مهين ازدواج نمي كرد و او سه سال پيش دختر خانه بود ، پقيناً پدر او را براي من انتخاب مي كرد . زني زيبا ، با وفا ، با وقار و با مطالعه كه در شعر و ادبيات كم از شيرين نداشت . اما شيرين را چه مي كردم . راه رفتن ، خنديدن ، گريه كردن و شور و شوق و نگاهش را هرگز نمي توانستم از ياد ببرم .

يادم مي آيد در دوران سربازي يكي دو بار به اتفاق دوستان به كافه و ميخانه رفته بودم . يك بار هم به زور جرعه اي شراب خورده بودم كه خوشم نيامد . از آن گذشته ، اگر پدر بو مي برد مشروب خورده ام ، واويلا بود .


romangram.com | @romangram_com