#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_130
- خيلي كم شعر از بر دارم . تنها بيتي كه به خاطر دارم ، اينه :
امدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
شيرين با تأثر گفت :
- آره ، من نوشداروي بعد از مرگ سهراب بودم . جا داشت همون وقتا كه زنا تو گوش هم پچ پچ مي كردن قصد داري با بيوه ات ازدواج كني ، پا پيش ميذاشتم و مي گفتم من از سال آخر دبيرستان عاشق تو شدم و دوستت دارم ، مي گفتم پا رو قلبم نذار و بي تفاوت نباش ... اما حيف كه جرأت امروز رو نداشتم . بالاخره هر چي بود ، گذشته . آه من و افسوس تو نميتونه اين سالا رو به عقب برگردونه . از اين به بعد خيال مي كنم با يه كاروان همسفر بودم ، كاروان رفته و من جا موندم :
به ياد يار ديرين كاروان گم كرده را مانم
كه شب در خواب بيند همرهان كارواني را
- برام مشكله برا هميشه ازت خداحافظي كنم و تا آخر عمر با زني كه علاقه اي بهش ندارم ، به زندگي ادامه بدم . اگه به قول خودت دوسم داري ، يه فكري به حالم بكن .
romangram.com | @romangram_com