#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_129
سپس گفت :
- آره نادرجون ، ازدواج كردن من مثل خنده بدون دندون و دكون بي متاعه . من تصميم دارم تا آخر عمر تنها باشم و هرگز تن به ازدواج ندم ، اما ...
- اما چي ، اگه مهين طلاق بگيره ، با من ازدواج نمي كني ؟
آهي كشيد و مژه هاي بلندش را چند بار به هم زد و گفت :
- يا با تو يا هيچ كس . اما دلم برا مهين ميسوزه ، مي ترسم آهش گريبونگيرمون شه .
- اونم از زندگي رضايت نداره ، خوش نيس . گاهي از صبح تا شب كنار هم بوديم ولي يه كلمه برا گفتن نداشتيم . معمولاً سؤال همديگه رو با تكون دادن سر جواب ميديم . اين چه زندگيه كه بسترمون جداس .
- به هر حال من از فردا نميام شركت . پدرم با يكي از معاوناي شركت نفت دوستي ديرينه داره ، قراره به نفت پارس منتقلم كنن . اگه چند ماهي با هم تماس نداشته باشيم ، شايد گره مشكلمون بازشه يا شايد كورتر شه و هرگز باز نشه .
تا ساعت هشت و نيم با هم بوديم و از هر دري حرف زديم . بالا خره قبول كردم مدتي دور از هم باشيم . شيرين را جلوي كوچه شان پياده كردم . خدا مي داند چه حالي داشتم . قلبم داشت از سينه ام بيرون مي آمد . چند دقيقه به هم خيره شديم ، حتي پلك نمي زديم . گفتم :
romangram.com | @romangram_com