#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_132
آن شب تصميم گرفتم مثل اغلب مردهاي سرخورده كه براي رهايي از غم و غصه به مشروب پناه مي برند ، سري به ميخانه بزنم و حالات مستي را تجربه كنم . ميخانه يا كافه و كاباره بخصوصي را سراغ نداشتم . انگار مي خواستم گناه بزرگي مرتكب شوم . از اين خيابان به آن خيابان مي پيچيدم . به نظر مي آمد نخورده مست شده ام . ساعت از نه شب گذشته بود كه به ميدان ونك رسيدم . اتومبيلم را گوشه اي پارك كردم و در امتداد خيابان پهلوي ( خيابان ولي عصر فعلي ) دنبال ميخانه اي گشتم . بي اختيار وارد كافه اي شدم كه سالني نسبتاً بزرگ داشت . حلقه هاي دود سيگار در پرتو نور چراغ هاي رنگا رنگ رقص كنان به هوا مي رفتند . بوي عرق بدن مشتري ها و دود سيگار و بوي غذاهاي گوناگون و الكل به قدري به مشامم بد آمد و چنان سنگيني آن را روي سينه ام احساس كردم كه چيزي نمانده بود برگردم . گارسون ها كه اغلب زن و خيلي به كارشان وارد بودند ، تا آمدم به خودم بجنبم ، مرا پشت ميز كوچكي كه مخصوص دو نفر بود نشاندند . هنوز حرفي از دهانم بيرون نيامده بود كه يكي از گارسون هاي زن كه كاركشته به نظر مي رسيد ، به دختري جوان كه كمتر از بيست سال داشت ، اشاره كرد و دستور داد سرويس ميز مرا بچيند . جالب اين بود كه عنوان مهندس را به زبان آورد . يك مرتبه جا خوردم . با خودم گفتم من كه اولين بار است اين خانم را مي بينم ، از كجا مي داند مهندس هستم . گارسون جوان سبزي خوردن و ماست و نان روي ميزم گذاشت و سراغ ميز بغلي رفت . فهميدم سرگارسون اغلب مشتري ها را مهندس يا دكتر يا جناب سروان خطاب مي كند . كمي دلم ارام گرفت و از شك بيرون آمدم . چند دقيقه بعد گارسوني ديگر آمد و ليست غذا را مقابلم گذاشت . جوجه كباب سفارش دادم . پرسيد :
- مشروب ميل دارين . همه جورش موجوده .
- راستش رو بخواين ، نميدونم . اوقات خوشي ندارم ، ميخوام كمي از غم و غصه هام رها شم .
گارسون سرش را به نشانه اين كه متوجه منظور من شده ، تكان داد و چند لحظه به فكر فرو رفت . سپس با عشوه گري گفت :
- خوب جايي رو انتخاب كردين ، اميدوارم بهتون خوش بگذره .
يك آن پشيمان شدم چرا به چنين جايي آمده ام . سرم را به دستم تكيه دادم و مشغول تماشاي مشتري ها شدم . آهنگ ملايمي در آن فضاي آلوده پخش مي شد و صداي به سلامتي و نوش جان از هر سو به گوش مي رسيد . طولي نكشيد ميز چيده شد . كاملاً معلوم بود ناشي هستم . نمي دانستم چه بايد بكنم ، دست و پايم را گم كرده بودم . ناگهان يكي از گارسون ها تقريباً بيست و شش هفت ساله كه پيراهني نازك و بدن نما به تن داشت و صورتش غرق در آرايش بود ، روبرويم نشست . سعي داشت طنازي كند . خيلي ترسيده بودم . زنك برايم ليواني بزرگ آبجو ريخت و گفت :
- بخور تا اشتهات باز شه عزيز .
- ليوان آبجو را تا آخرين جرعه سر كشيدم و براي اين كه ادبم را به رخ آن كافه اي بكشم ، تعارف كردم هر چه مي خواهد سفارش دهد و با من هم غذا شود . با انگشت اشاره كرد برايش يك گيلاس شراب بياورند . سپس پرسيد :
romangram.com | @romangram_com