#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_124
- چاره اي غير از اين نيس نادر . اين اشتباه من بود . حالا كه سرنوشتمون اين طوري رقم خورده ، بايد فراموش كنيم . من با يه درد دل تلفني قصد داشتم كمي خودمو سبك كنم . اگر سر سوزني فكر مي كردم كار به اينجا ميكشه ، عشقي رو كه تقريباً موفق شده بودم باهاش كنار بيام و مثل شمعي گوشه دلم سو سو مي زد ، خاموش مي كردم و با يه تلفن و چند تماس شعله اي به پا نمي كردم كه خونه و زندگي هر دومونو بسوزونه .
با حالتي تمسخر گفتم :
- خونه و زندگي من !؟ من دارم ذره ذره تو اين جهنم مي سوزم ، لااقل تو آزادي .
- نه ، آزاد نيستم . قبلنم گفتم . آزادي به قلب و روحم بستگي داشت كه تو كوچه پس كوچه هاي محله قديمي تون ازم دزديده شد . يعني خودم با دست خودم قلبم رو در آوردم و جلوي قدماي تو گذاشتم . توئم پاروش گذاشتي و بي توجه رد شدي . ميدونم اين حرفا رمانتيكه و شايد بوي ديوونگي بده اما حقيقت داره . تو جووني عاشقت شدم ، عشق يه طرفه و احمقانه . حالا چرا بهت زنگ زدم ، نميدونم . مثلي معروف ميگه يه ديوونه سنگي تو چاه ميندازه كه صد تا عاقل از بيرون آوردنش عاجز مي مونن . حالا حكايت من شده . خلاصه هر دو بي گدار به آب زديم . من نبايد با احساست بازي مي كردم . توئم نمي بايست با كسي كه تمايل نداشتي ، ازدواج مي كردي .
چنان گرم صحبت بوديم كه نفهميديم كي به ميدان دربند رسيديم . از اتومبيل پياده شديم . شانه به شانه هم قدم بر مي داشتيم ، طوري كه هر عابري كه از روبرو مي آمد و نگاهي به ما مي انداخت ، در دلش تصور مي كرد عاشق و معشوق يا زن و شوهر خوشبختي هستيم . غير از خودمان كسي نمي دانست در دلمان چه غوغايي است .
بعد از عبور از كنار نهر آب و درختان زيبا به مكاني خلوت رسيديم كه شهر تهران را تا دور دست مي ديديم . روي تخته سنگي نشستيم . شيرين گفت :
- اين يه سال كه با هم بوديم ، در واقع يه سال نبود ، خودش يه زندگي بود . من با همين خاطرات زندگي مي كنم . البته قبل از تلفن به تو اتفاقاتيم تو زندگيم افتاده كه گفتن نداره .
- چرا بايد اين طور بشه ؟
romangram.com | @romangram_com