#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_123

- ديشب بعد از رفتنم پدرت چي گفت ؟

- امروز همديگه رو مي بينيم و شايد تا دير وقت با هم باشيم . گمون مي كنم اين آخرين ملاقاتمون باشه . قصد دارم برا هميشه باهات خداحافظي كنم . هرگز برا كاري كه كردم خودمو نمي بخشم . من برا خودم نگران نيستم ...

يك مرتبه سكوت كرد . متوجه شدم گريه مي كند . شيرين معمولاً گريه اش را فرو مي خورد اما آن روز نتوانست خوددار باشد . به هر حال ، قرار گذاشتيم بعد از اداره با هم ملاقات كنيم .

فريدون آدمي مؤدب بود و در خانواده اي اصيل و آدابدان تربيت شده بود . هر بار شيرين زنگ مي زد و او مي فهميد اتاق را ترك مي كرد تا راحت تر صحبت كنم . آن روز مرا تنها گذاشت . نگراني همه وجودم را گرفته بود . شيرين دختري نبود كه بتوانم فراموشش كنم . حتي فريدون كه مخالف ادامه رابطه ما بود ، بارها بر زبان مي آورد كه هرگز دختري به اين زيبايي و با وقاري و خوش زباني نديده . به من حق مي داد دلباخته اش باشم اما معتقد بود با وجود همسر كارم عاقلانه نيست . برغم اين كه طلاق را قبول نداشت ، مي گفت اگر مهين عموزاده ام نبود ، اگر قبلاً با برادرم ازدواج نكرده بود و اگر پسري از برادرم باقي نمانده بود ، كار چنين دشوار نمي شد . دنيا پر از مردان و زناني است كه با همسرشان توافق ندارند ؛ جدا مي شوند و همسري ديگر انتخاب مي كنند . اما در مجموع نظرش اين بود كه شور و شوق عاشقانه حداكثر يك يا دو سال در زندگي زناشويي دوام مي آورد ، بعد محبت و رابطه عاطفي و دوستي جايگزين آن مي شود . مي گفت در زندگي من و مهين سازش و عاطفه و دلسوزي و علاقه فاميلي وجود دارد و فقط جاي شور و شوق جواني كه من تجربه اش نكرده ام ، خالي است . بايد به خودم تلقين كنم مهين بهترين زن دنياست و قبول كنم سهم من همين است .

خلاصه بعد از اداره طبق قرار ، شيرين را سوار كردم . بر خلاف دفعات قبل كه خنده از لب هاي اناري اش دور نمي شد ، چهره اي درهم و حالتي غم انگيز داشت ، گويي هر دو به مصيبتي گرفتار شده بوديم كه انتظارش را نداشتيم . گرماي آن روز كه اواخر مرداد بود ، سابقه نداشت . پيشنهاد كردم به دربند برويم . شيرين گفت :

- برا خداحافظي جاي مناسب و خاطره انگيزيه .

- چرا خداحافظي ؟

چشمان زيبايش را به من دوخت و گفت :


romangram.com | @romangram_com