#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_122

سپس قضيه ملاقات با پدر شيرين و حرف هايي را كه رد و بدل شده بود ، برايش تعريف كردم . فريدون مثل هميشه همراه با پوزخندي بر لب گفت :

- تو حاضر مي شدي خواهرت با مردي در موقعيت تو بود ، ازدواج كنه ؟ پدرتم اونو تو خونه اش راه نمي داد . به جرأت ميتونم بگم حتي كار به دعوا و بگو مگو مي كشيد . منم هيچ وقت حاضر نمي شدم خواهرم با مردي مثل تو ازدواج كنه .

در همان لحظه تلفن زنگ زد . بدون توجه به حرفهاي فريدون ، گوشي را برداشتم . شيرين بود . نفسي راحت كشيدم و گفتم :

- نميدوني از ديشب تا همين لحظه تو چه حالي بودم .

- چرا ؟

- آخه ديشب صحبت از بي وفايي مي كردي ، صحبت از اين كه شايد تا فردا زنده نباشي و ... دلم داشت پاره مي شد . امروز صبح ميون كارمندايي كه از اتوبوساي سرويس پياده ميشدن ، نگام دنبال تو بود . انتظار داشتم مثل هر روز برا همديگه سر تكون بديم . وقتي نديدمت ، انگار دنيا رو سرم خراب شد .

آن روز شيرين كه هميشه با خوش رويي حرف مي زد ، صدايي غم انگيز و گرفته داشت . با بي حوصلگي گفت :

- با تموم اينا زندگي رو دوست دارم . چه ميشه كرد ، بايد ساخت .


romangram.com | @romangram_com