#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_121

- فرقي نداره . قبول كردي ، بايد بسازي . خيال مي كني ما چطور زندگي مي كنيم ، خيال مي كني زنا اگه روي برگشت به خونه پدرشون رو داشتن و مثل ديوار فرو ريخته نبودن ما را تحمل ميكردن ؟ نه نادر ، مجبورن . مام خيال مي كنيم ارباب اونائيم . زور ميگيم ، چشم چروني مي كنيم ، هر زن زيبايي از كنارمون رد ميشه آه و افسوس مي خوريم كاش زن خودمونم اين طوري بود . از كجا معلوم همسر اون زن زيبام تصور ما رو نداشته باشه . عزيزم دست بردار ، يا مثل يه مرد با همسرت خوش باش و لذت ببر و زندگي كن يا مرگ يه بار شيون يه بار ، طلاقش بده .

گوشم به نصيحت هاي فريدون بود ، اما به شيرين فكر مي كردم . وقتي متوجه شد حواسم جاي ديگر است ، سرش را با تأسف تكان داد و مشغول كارش شد . خواستم به اتاق شيرين زنگ بزنم اما ترسيدم . هر لحظه دلشوره ام بيشتر مي شد . دستم به كار نمي رفت . فريدون براي اين كه مرا از آن حال و هوا بيرون بياورد ، گفت :

- حاضري با ما بياي مأموريت ؟

بدون لحظه اي درنگ گفتم :

- اگه امروز اتفاق ناگواري نيفته ، با كمال ميل آماده م .

چهره اش تو هم رفت و گفت :

- چه اتفاقي ، نكنه عرصه رو اونقدر به همسرت تنگ كردي كه تهديدت كرده ؟

- نه ، از جانب اون نگران نيستم .


romangram.com | @romangram_com