#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_120
بدون اين كه منتظر حرفي از جانب من باشد ، با حالتي ناراحت و بدون خداحافظي مرا دم در رها كرد .
حالم را در آن لحظه نمي توانم توصيف كنم . ترسيدم فكري به سرش بزند كه از روي عقل نباشد اما شيرين ، با شناختي كه از او داشتم ، دختر دانايي بود . تا رسيدن به خانه هزار فكر و خيال از سرم گذشت . مهين به خلق و خوي بي تفاوت من عادت كرده بود . حتي اگر بدون سلام به اتاقم مي رفتم و تاصبح بيرون نمي آمدم ، كلمه اي بر زبان نمي آورد . به قول يكي از اساتيد دانشگاه « بعضي آشتي ها از قهر بدتر است . »
آن شب تا دير وقت خواب به چشمانم راه نيافت ، دلم شور شيرين را مي زد . حرف آخرش مرتب از ذهنم مي گذشت « شايد تا فردا زنده نباشم . »
روز بعد با حالتي سرشار از دلهره به اداره رفتم . در محوطه پاركينگ نگاهم به كاركناني بود كه از اتوبوس پياده مي شدند بلكه شيرين را ببينم و خاطرم از جانب او آسوده شود . من و او هر روز تا يكديگر را نمي ديديم ، وارد ساختمان نمي شديم . هر چه چشم انداختم ، او را نديدم . داشتم ديوانه مي شدم . آن روز فريدون از مأموريت برگشته بود . آشفتگي ام به حدي بود كه خيلي زود به درون پر التهابم پي برد . به شوخي و با كنايه گفت :
- هنوز عاشقي نادر ؟
جوابش را با آه دادم . كمي سر به سرم گذاشت و گفت :
- اگه اجاره نشين بودي ، اگه بدهكار بودي ، اگه ماشين و خونه و زندگي نداشتي ، اگه معني فقر و بيچارگي رو مي فهميدي ، هرگز به خودت اجازه نمي دادي با داشتن همسر عاشق بشي .
- آخه چه همسري فريدون ؟
romangram.com | @romangram_com