#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_125

- نميدونم . تو بارها گفتي پدر ومادرت مقصر بودن ، اما منم بي تقصير نبودم . چه كنم كه حريف دلم نشدم . گمونم نمي كردم وسوسه شي .

- اگه مهينم ازم طلاق بگيره و پدر و مادرم و خونواده مهين رو مجاب كنم و ثابت شه ادامه زندگي برا هر دوي ما عذاب آوره بازم ...

ميان حرفم آمد و گفت :

- نه نه ، هيچ زني راضي به طلاق نميشه . من به خودم اجازه نميدم زني مثل مهين رو كه هيچ تقصيري نداره و زندگيش اين طور تباه شده ، آواره و سرگردون كنم .

چند لحظه هر دو ساكت شديم و چشم به يكديگر دوختيم . گفتم :

- خوب يا بد ، راضي يا ناراضي ، داشتم زندگي مي كردم . چرا منو عاشق خودت كردي كه حالا از سرت وا كني ؟

- اگه مي خواستم تو رو از سر وا كنم ، هرگز بهت زنگ نمي زدم و حالام مجبور نمي شدم به خاطر تو از كارم دست بكشم . اولش دلم خوش بود هر روز تو رستوران مي بينمت و به همون ديدن راضي بودم . تلفن زدم كه فكر مي كردم رابطه مون دوستانه شه اما شاهدي كه اين طور هر دو مورد تمسخر اين و اون قرار گرفتيم . حالام چاره اينه از هم دور باشيم و همديگه رو نبينيم . شايد به مرور سر عقل بيام ، شوهر كنم و احساسات تو كه خيلي دير بيدار شد ، فروكش كنه .

- نميدونم چي بگم .


romangram.com | @romangram_com