#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_118
- امروز به نادر گفتم بياد پيش شما تا ماجراي زندگيش رو از زبون خودش بشنوين . من ميدونم به خاطر زني مثل مهين از نادر دست بكشم اما آيا سزاواره جووني مثل نادر ، نجيب و سر به راه كه كوچكترين خطايي تو زندگي ازش سرنزده و گناهي مرتكب نشده ، تا آخر عمر بسوزه و بسازه ؟ من حرفي ندارم اما نميتونم با كس ديگه ازدواج كنم . اگه همچين اتفاقي بيفته تازه ميشم مثل نادر .
پدر شيرين گفت :
- طي سال ها تدريس تو مدارس و دانشكده به دخترا و پسرايي كه تحت تأثير شور جووني دلباخته كسي شده بودن ، برخوردم و تا اونجا كه ميتونستم با حرف و حديث و سخن بزرگان قانعشون كردم يا ازدواج كنن يا از هم دست بكشن خيلياشون الآن صاحب زندگي شيريني هستن و هنوز كه منو ميبينن ازم تشكر ميكنن . بعضياشونم ميگن چه خوب شد با فلاني ازدواج نكردن چرا كه من تشخيص داده بودم عشقي وجود نداره و يه هوس زودگذره اما در مورد دختر خودم راه حلي سراغ ندارم ، يعني عقلم عاجزه . فقط ميتونم بگم هرگز نديدم دختري تا اين حد عاشق باشه ، به درست يا غلط بودنش كاري ندارم .
- قول ميدم هر چي شما بگين با جون و دل اطاعت كنم و از شيرينم خواهش مي كنم به نظرتون احترام بذاره . بالاخره سرنوشت ما اين بوده ، كاري نميشه كرد .
- باور كن پسرم ، قضاوت مشكله اما عقيده ام اينه همديگه رو فراموش كنين ، گرچه خيلي سخته .
اشك در چشمان شيرين حلقه زده بود . مادرش متأثر از او سعي مي كرد گريه اش را پنهان كند . شيرين در حالي كه بغض داشت ، گفت :
- پدرم رو قبول دارم . باشه ، هر چي شما بگين ، مي پذيرم . اما من از فردا نميرم شركت نفت ، اين آخرين ديدار من و نادره و خواهش مي كنم ازم نخواين شوهر كنم . ميخوام تا آخر عمر با رؤياي عاشقونه خودم به زندگي ادامه بدم . اگر فكر ميكنين ديوونه م ، بله ، اعتراف مي كنم ديوونه م . نادرم ديوونه س . برادرشم ديوونه بود و از همه ديوونه تر مهين بود كه همسر جووني مثل نادر شد كه چند سالي ازش كوچيكتره . يه لحظه م به عاقبت خودش و اون فكر نكرد .
آه از نهادم بلند شد . باور نمي كردم كار به اينجا بكشد و از آن به بعد از ديدن شيرين محروم شوم . كمي جرأت نشان دادم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com