#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_115

- دل و احساسم ميگه اگه من و تو همسفر بشيم ، چون با عشق همراهه ، معني و مفهوم زندگي رو مي فهميم و لذت مي بريم ، اما با مهين هرگز .

چند لحظه سكوت كرد ، سپس گفت :

- قلب من تو محله اي كه قبلاً زندگي مي كردم ، تو كوچه اي كه تو بودي ، دزديده شد و قلب تو رو از سينه ات به زور بيرون آوردن و مثل يه شيئي بي روح گرو گذاشتن . سهم من و تو اين بود . تنها چيزي كه ميتونم بگم اينه كه دوستت دارم . كاش گول يه تصميم آني رو نمي خوردم و سال گذشته بهت زنگ نمي زدم .

نمي دانستم چه بگويم . ذهنم پر از سؤال هاي جور واجور بود كه براي هيچ يك پاسخ مناسبي نداشتم .

به خانه پدر شيرين كه رسيديم ، اتومبيلم را گوشه اي پارك كردم . مثل آدم هاي خنگ شده بودم . به اتفاق شيرين وارد خانه شديم . پدر و مادرش با خوش رويي مرا پذيرفتند . يك آن ياد روزهايي افتادم كه در محله قديمي زندگي مي كرديم . پدر شيرين را بارها ديده بودم . پنجاه و پنج شش ساله به نظر مي رسيد ، در صورتي كه شيرين به من گفته بود سنش بيش از شصت سال است . قدي بلند و اندامي لاغر داشت . چهره خندان و حالت آرام و برخورد گرمش موجب شد رفته رفته از دلهره بيرون بيايم . مادر شيرين كه خيلي جوان تر از شوهرش بود ، برايم چاي آورد . در حالي كه فنجان چاي را روي گل ميز كوچك كنار مبل مي گذاشت ، گفت :

- من و احمد تو رو از خيلي وقت پيش مي شناسيم ، بخصوص حاج آقا و حاج خانم رو . برادرت كه از دنيا رفت ، يكي دو بار تو مراسم عزاداريش شركت كردم . بنده خدا دل سنگ براش كباب مي شد . خدا رحمتش كنه .

از فرصت استفاده كردم و گفتم :

كاش برادرم نمرده بود ، كاش تو درس و امتحان شاگرد تنبلي بود ، كاش خلبان نمي شد ...


romangram.com | @romangram_com