#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_114

شركت كه تعطيل شد ، موجي از دلهره وجودم را فرا گرفت . بموقع خودم را به محل قرار رساندم . چند لحظه بعد ، شيرين را ديدم كه با لبخند و بدون واهمه به طرفم مي آمد . در اتومبيل را برايش باز كردم . انگار سال ها زن و شوهريم ، خيلي راحت كنارم نشست . اما من دست و پايم را گم كرده بودم و با هول و هراس و گيج از اين كه چه بايد به پدر شيرين بگويم ، رهسپار خانه اي شدم كه اولين بار قدم به آن مي گذاشتم .

خانه پدر شيرين ، همان طور كه گفتم ، در منطقه نوساز غرب تهران واقع بود كه كم كم معروف به شهرك غرب مي شد . بين راه ازشيرين پرسيدم :

- به پدرت چي بگم ؟

نگاهي به من انداخت و بدون اندكي دلهره گفت :

- بالاخره هيچ كدوم ساكت نميشينين . پدرم ميدونه چطور سر صحبت رو وا كنه .

- چقدر دلم مي خواست مجرد بودم . كاش اين ملاقات قبل از مرگ برادرم يا لااقل پيش از ازدواجم بود .

آهي كشيد و گفت :

- كاش اين طور بود ، حالام دير نشده ، ميتونيم تو اين سفر پر مخاطره شريك هم باشيم . اين سفر سه مسافرداره . تو كه مسافرتت حتميه ، ميمونيم من و مهين ، يكي از ما بايد همسفر دائميت بشيم .


romangram.com | @romangram_com