#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_113
ميان حرفم آمد و گفت :
- من از خونواده م چيزي رو پنهون نمي كنم . ميدونن چند ساله دوستت دارم . ميدونن مجبور شدي با بيوه برادرت ازدواج كني . باور كن برات دلسوزي ميكنن . پدرم تو و خونواده ات رو كاملاً ميشناسه ، تو اون محل كه بوديم ، با پدرت سلام عليك داشت . مادرمم با مادرت آشنا بود . تو مراسم عزاداري برادرت شركت كردن و هنوز شبي رو كه تو با مهين ازدواج كردي و من تا صبح گريه كردم ، يادشونه .
- بالاخره كسي كه عاشقه ، بايد پي همه چيزو به تنش بماله . اگرم پدرت به من ناسزا بگه چرا با داشتن همسر عاشق شدم ، از دل و جون مي پذيرم .
با ورود همكاران صحبتم را قطع كردم . گفتم بعد از كار كمي دورتر از شركت نفت منتظرش هستم .
شيرين گفت :
اداره ، تو همون پاركينگ سوار ماشين ميشم . شترسواري كه دولا دولا نميشه . ما خيال مي كنيم كسي از رابطه مون چيزي نميدونه . باور كن حتي پدر ومادرم از عشق ما خبر دارن . چرا مخفي باشه . اين طور چيزا اگه علني باشه ، بهتره .
- شيرين دختر عجيبي بود ، ترس براش مفهوم نداشت . معتقد بود يا بايد كارد در دلش فرو مي كرد و عشقش را بروز نمي داد و مرا سرگردان و شيداي خودش نمي كرد با اين كه وحشتي از عاشق شدن نداشت . مي گفت حتي اگر كار به رسوايي بكشد ، از خواسته اش نمي گذرد . اما من گويي گناهي بزرگ مرتكب شده ام ، ته دلم مي لرزيد . حرف هاي شيرين در صورتي قابل قبول بود كه آزاد بودم ، همسر نداشتم و دغدغه خاطري وجود نداشت . از روزي كه شيرين در زندگي ام پيدا شده بود ، از نگاه هاي سرزنش آميز اين و آن در امان نبودم ، پچ پچ همكاران بخصوص خانم ها عذابم مي داد . خلاصه بار سنگيني روي شانه هايم احساس مي كردم . گاهي عقل و وجدان بر احساساتم چيره مي شد اما چندان دوام نداشت .
آن روز همه حواسم به ملاقات با پدر و مادر شيرين بود . مدتها به نقطه اي خيره مي شدم و به اين فكر مي كردم آنها چه خواهند گفت و من چه بايد بگويم . اگر براي هميشه بين من و شيرين فاصله مي افتاد و مجبور مي شدم به زندگي با مهين ادامه دهم ، قطعاً كارم به جنون مي كشيد .
romangram.com | @romangram_com