#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_112
هوا تقريباً تاريك شده بود با پدر و مادر خداحافظي كردم . نسريت تا دم در همراهم آمد . به او گفتم بهمن را آماده كند تا ببينمش . نسرين از اين كه سفره دلش را پيش من باز كرده بود ، خوشحال به نظر مي رسيد ، انگار سبك شده بود . آخرين حرفش اين بود كه بعد از صحبت با بهمن ، هر چه نظر من باشد ، بپذيرد . گفت بهمن اواخر مرداد از شيراز بر مي گردد و اگر او را ديد ، جريان ملاقات را به او خواهد گفت .
به شوخي گفتم :
- پس اون تهرون نيس كه اينقدر بي تابي مي كني .
- نه پدر و مادرش شيراز زندگي مي كنن . گاهي مياد تهرون و تلفني با هم تماس داريم .
- كاش تلفن ، اختراع نمي شد .
ساعت از هشت گذشته بود كه به خانه رسيدم ، خانه اي سرد و بي روح . در خانه خودم مثل هميشه احساس غريبي و تنهايي مي كردم . مهين هم به خلق و خويم عادت كرده بود . چنان بي حوصله بودم كه سؤال هاي او را با تكان دادن سر جواب مي دادم . فقط به فكر فردا و رويارويي با پدر شيرين بودم . تصميم گرفتم از پدر و مادر شيرين كمك بخواهم .
روز بعد هنوز پشت ميزم ننشسته بودم كه تلفن زنگ زد . شيرين بود . با خوش رويي هر چه تمام تر حالم را پرسيد و گفت بعد از تعطيلي اداره با هم به خانه شان مي رويم . پدر و مادرش منتظرند . يك مرتبه دلم پايين ريخت ، گفتم :
- با هم ؟ آخه ...
romangram.com | @romangram_com