#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_111
براي خوشامد من گفت :
- شيرين دختر زيبا و باوقاريه ، به تو حق ميدم دلباخته ش بشي . اگه سنگي سر راهت نبود ، براي همسري با تو غير از شيرين كسي رو سراغ نداشتم .
آهي كشيدم و گفتم :
- نميدونم چيكار كنم . اين سنگ رو پدر و مادر سر رام قرار دادن ، خودشونم مجبورن برش دارن . من كه نميتونم شيرين رو فراموش كنم .
نسرين به قضيه ملاقات من با پدر شيرين اشاره كرد و گفت :
- پدرش با وجودي كه ميدونه زن داري ، حاضر شده راجع به شيرين باهات صحبت كنه ؟
- موضوع صحبت رو نميدونم . شايد ميخواد بگه از سر راه دخترش كنار برم ، شايد قصد نصيحت كردنم رو داره ، نميدونم .
- مادر از اين كه گاهي با نسرين خلوت مي كردم ، كنجكاو شده بود ، مي گفت چه قضيه اي در بين است كه با او در ميان نمي گذارم . چاره اي نداشتم جز اين كه بگويم درباره درس و دانشكده بحث و صحبت مي كنيم . او هم خيلي زود باورش مي شد . پيش از اين كه خانه را ترك كنم ، پدر از راه رسيد . از وقتي با مهين آشتي كرده بودم ، برخوردش با من خيلي گرم بود . قصد داشت به قولش عمل كند و برايم در شمال ويلا بخرد . توصيه كرد پيگير باشم شايد در رامسر ويلايي مناسب پيدا كنم اما من رغبتي نشان ندادم . پدر دوباره موضوع بچه را به ميان كشيد و گفت اگر فرزندي از مهين داشته باشم ، زندگي مان شيرين مي شود . من كه گوشم از اين حرفها پر بود ، فقط سكوت كردم .
romangram.com | @romangram_com