#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_110

- نه اتفاقاً خوشحالم ، انگار دارم كتاب ميخونم يا فيلم عشقي مي بينم . خب چي شد ؟

- بالاخره فهميد دروغ گفتم و نامزد ندارم . چند روز بعد منم بهش گفتم دوسش دارم .

- واقعاً دوسش داري ؟

- ازت خجالت مي كشم اما انگار بهش تعلق خاطر پيدا كردم . اسمش عشقه يا چيز ديگه ، نمي دونم .

سرش پايين بود . خوب كه نگاهش كردم ، به بهمن پسر شهرستاني كه هنوز نديده بودمش ، حق دادم . بايد هم عاشق دختري مثل نسرين مي شد . چه كسي بهتر از خواهر من مي توانست پيدا كند . فقط مي ترسيدم دنبال سرگرمي باشد . مبادا مدتي را با او بگذراند و بعد به همه چيز پشت پا بزند باهمه گرفتاري روحي كه داشتم ، از نسرين پرسيدم :

- اشكال داره با من رودروش كني ؟

يكه خورد . ترس را در چشمانش ديدم . قبل از اين كه به حدس و گمان بيفتد ، گفتم :

- قرار شد من دوستت باشم ، نه يه برادر متعصب كه احساسات خواهرش رو نديده بگيره . فقط ميخوام بدونم لياقت تو رو داره يا نه ، همين شما دخترا همديگه رو بهتر ميشناسين و ما مردام بهتر ميتونيم با هم حرف بزنيم . چه عيب داره ببينمش .


romangram.com | @romangram_com