#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_109
- منم خوشحالم تعصب خشك و بي معنا نداري ، واقعاً افتخار مي كنم همچين برادري دارم .
البته اگر شيرين در زندگي ام پيدا نشده بود و نقطه ضعفي نداشتم ، شايد قضيه فرق مي كرد و تعصب نشان مي دادم و پسرك را آدمي چشم چران و هوسباز مي پنداشتم . نسرين ادامه داد :
- هر روز مي ديدمش بيشتر متوجه رفتار متفاوتش مي شدم . نگاش ، حركاتش و طرز لباس پوشيدنش با بقيه خيلي فرق داشت . يه روز كه تنها رو نيمكت كنار باغچه حياط عمومي نشسته بودم و سرم تو جزوه ها بود ، مقابلم سبز شد . صورتش عرق كرده بود . نميدونست چطور سر حرف رو باز كنه ، منم دست كمي از او نداشتم . سلام كرد و گفت خيلي وقته ميخواد يه چيزي بهم بگه اما خجالت ميكشه . مثل برق گرفته ها روبروم ايستاده بود و مِن مِن مي كرد . دست و پاش رو گم كرده بود . بهش گفتم بشينه . خيلي خوشحال شد . از لهجه ش فهميدم بچه شهرستونه . ميدونستم اسمش بهمنه و فاميليش قشقايي . گفت ايلياتيه و از عشاير قشقايي .دختراي زيادي تو شيراز هستن كه بدشون نمياد باهاش ازدواج كنن اما اون به من دل بسته و دروغم نميگه . اگر يه عشاير به كسي دل ببنده ، وفادار ميمونه و اگر جواب رد بشنوه ، بازم عاشقه . از لحن و طرز حرف زدن و رفتار بي غل و غشش خوشم اومد خيلي ساده خواسته ش رو به زبون آورد . نميدونستم چي بگم ، دلم نيومد غرور عشايريش رو نديده بگيرم ، فقط گفتم اگه نامزد داشته باشم چي ؟ يه مرتبه حالتش تغيير كرد ، تا بنا گوشش سرخ شد . چند بار آب دهن خشك شده ش رو پايين داد و گفت پس حالا مثل خواهرشم و از اين كه دلش به طرفم اومد ، معذرت ميخواد . بالاخره آرومش ميكنه ، اگه شده از سينه درش مياره و بهش ميگه اشتباه كرده .
نسرين آهي كشيد و ادامهداد :
- چقدر ساده و خوب و دوست داشتنيه داداش .
- بالاخره چي شد ؟
نسرين چهره اش كمي تو هم رفت و گفت :
- انگار ناراحت شدي .
romangram.com | @romangram_com