#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_108
- اولش شوخي بود . چطور بگم ، خواستم يه جوري اونو از سرم واكنم ، حتي به دروغ گفتم نامزد دارم اما ...
- فاميله ؟
- نه داداش ، شيرازيه . پنج سال از من بزرگتره و دانشجوي سال آخر پزشكيه .
چند لحظه به فكر فرو رفتم . يكي از نقل قول هاي شيرين به خاطرم آمد « درد جواني عشق يك مرحله گذر است اما اگر ماندني شد تا ابد مي ماند و اگر هم به وصال نرسد ، خاطره اش فراموش نشدني است . »
نسرين گفت :
- اولين بار تو رستوران دانشكده ديدمش . اومده بود ديدن دوستش كه دانشكده ما درس ميخونه . اون روز نگاه ازم بر نمي داشت .اما من بهش اعتنا نكردم . گاهي تو راهروي دانشكده مي ديدمش . يه روز كه داشتم اعلاميه ها و بخشنامه هاي روي تابلوي اعلانات رو ميخوندم ، كنارم ايستاد . خواستم ازش رو برگردونم ، اخم كنم و از كنارش دور شم اما نميدونم چرا ايستادم . بي اختيار از گوشه چشم براندازش كردم و يه دفه نگاهمون به هم گره خورد . خيلي مؤدب سلام كرد . هر چي سعي كرد كلمه اي به زبون بياره نتونست . رنگش پريده بود . ضربان قلبم هر لحظه بيشتر مي شد ، نميدونم چرا ترسيده بودم . بدون اين كه حرفي بزنيم از هم جدا شديم . اون روز خيلي تو فكر بودم . به خودم گفتم نبايد بهش اهميت بدم ، نبايد مثل اغلب دخترا سرو گوشم بجنبه . آخه من اونا رو نصيحت مي كردم و مي گفتم عشق يعني بچه بازي .
نسرين بار ديگر ساكت شد . براي اين كه او را سر شوق بيارم تا مطلبي را از من پنهان نكند ، گفتم :
- چقدر عاليه منو دوست خودت ميدوني . خيلي خوشحالم ، كه لااقل مثل من حروم نشدي .
romangram.com | @romangram_com