#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_107

- كاش گفته بودي ، طوري نمي شد . هر چه زودتر تكليف روشن شه ، بهتره .

- هيچ زني حاضر نميشه زندگيش رو بهم بزنه ، بخصوص مهين كه اگه طلاق بگيره مثل ساختموني ميشه كه دو بار دچار زلزله شده و ديگه ترميمش فايده نداره .

- حرف تو حرف آوردم و گفتم :

- از خودت بگو ، چشمات ميگه عاشق شدي .

صورتش سرخ شد ، سرش را پايين انداخت . چيزي نمانده بود از خجالت آب شود . تربيت نسرين طوري نبود كه خيلي راحت قضيه عاشق شدنش را به زبان بياورد . در خانواده ما عاشق شدن جرم بود . اگر هم جرم نبود ، ابرازش جرأت مي خواست .

از نسرين خواستم راحت باشد و حرف دلش را بزند . گفتم :

- ببين من آدم قرن نوزدهم نيستم ، تحصيلكرده م و با آدمايي نشست و برخاست دارم كه جامعه رو ميشناسن . در ضمن اينم بگم كه علاوه بر برادر دوستتم هستم . چرا خجالت مي كشي ، كاش منم مثل تو دور و برم رو نگاه مي كردم و عاشق مي شدم . مقصودم قبل از ازدواج با مهينه .

اما نسرين مرتب لبهايش را بين دندان هايش مي گزيد و با حوله عرق پيشاني اش را پاك مي كرد . حوصله ام داشت سر مي رفت . چيزي نمانده بود سرش فرياد بكشم كه لب به سخن باز كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com