#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_106
مادر با تعجب گفت :
- نه به خدا ، اتفاقاً چقدر ازت تعريف ميكنه . مي گفت شب تولدش براش انگشتر خريدي . خيلي خوشحال شدم . پيش خودم گفتم نادر كه تولد خودش يادش نيس و گيج و منگه ، چطور شده برا زنش انگشتر خريده !
و در حالي كه خنده از لبانش دور نمي شد ، گفت :
- گفتم كه بگو مگوهاي زن و شوهر نمك زندگيه .
خنده ام گرفته بود . مهين با اين حرف خواسته بود مرا نزد پدر و مادر خوب جلوه دهد و وانمود كند هيچ اختلافي نداريم ، در صورتي كه تولد خودم را به خاطر نداشتم چه رسد به تولد مهين كه از او بيزار بودم . بعد از چند دقيقه اي كه كنار مادر نشستم ، به بهانه صحبت درباره درس و دانشكده نسرين به اتاقش رفتم . بدون كم و كاست قضيه شيرين و ملاقات با پدرش را با او در ميان گذاشتم . حرفم كه تمام شد ، نسرين گفت :
- مهين سعي داره با دروغ به آقاجون و مادر و خونواده خودش وانمود كنه زندگي ارومي داره اما تو دلش غوغاس . يكي دو روز پيش كه فقط صبح زود كلاس داشتم ، سري بهش زدم ، بنده خدا خيلي كلافه بود .
- مهين گفت اونجا بودي ، حتي ناهارم باهاش خوردي . تعجب كرده بود .
- هر چي خواستم بهش بگم نادر به اجبار و از سر رودرواسي با تو ازدواج كرده و دختري تو همسايگي ما دوسش داشته ، نتونستم . ترسيدم كاسه اين بگو مگوها و اوقات تلخيا سر من شكسته شه . مهينم فهميده بود بيخودي اونجا نرفتم و قصد دارم چيزي رو باهاش در ميون بذارم .
romangram.com | @romangram_com