#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_105

در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي

كارم از مجنون گذشته بود . ديوانه اي شده بودم واله و حيران كه جز به شيرين به چيزي ديگر فكر نمي كردم .

معمولاً بعد از تعطيلي اداره رغبتي به خانه رفتن نداشتم . گاهي تا پاسي از شب را با شيرين مي گذراندم و مواقع ديگر به سينما يا خانه نوش آفرين خواهرم مي رفتم يا سري به مادر مي زدم . قبل از آشنايي با شيرين هم كارم اين بود . نوش آفرين سرش گرم زندگي خودش بود . فقط از دور شنيده بود با مهين زندگي خوشي ندارم و غير از اين كه برايم دلسوزي كند ، كاري از دستش بر نمي آمد . همان قدر كه غم مرا داشت ، نگران مهين هم بود . مي گفت به زبان آسان است يك زن جوان و در عين حال زيبا و خانواده دار به اين زودي شوهرش را از دست بدهد و انصاف نيست از جانب من هم مورد بي مهري قرار بگيرد .

اما نسرين طور ديگه اي فكر مي كرد . هنوز فرصت نشده بود درباره كسي كه به او دلبسته بود با هم حرف بزنيم اما مي دانستم عاشق شده است . نسرين عشق را مي شناخت و معتقد بود ادامه زندگيِ فاقد احساس هيچ عاقبتي ندارد .

شبي كه قرار بود فردايش به خانه پدر شيرين بروم ، سري به مادر زدم . تقريباً اوايل مرداد و هوا به شدت گرم بود . نسرين تازه از دانشكده آمده بود . با مادر احوالپرسي كردم و جوياي حال پدر شدم . مثل هميشه از درد پا و كمر مي ناليد و مي گفت از بس قرص و شربت مصرف كرده ، معده اش به قار و قور افتاده . سپس حال مهين را پرسيد و گفت :

- بنده خدا هر روز زنگ ميزنه .

- حتماً از من گله ميكنه .


romangram.com | @romangram_com