#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_104
- چي رو ميگي شيرين ، قبلنم گفتم ، شب ازدواجم از روزي كه خبر مرگ برادرم رو آوردن برام غم انگيز تر بود . مهين مثل خواهرم بود ، دنبال دختري بودم كه مورد پسندم باشه . بارها مي گفت خيلي مشكل پسندم . نميدوني هم آغوشي با زني كه جاي خواهرم بود ، چه زجري داشت . واي كه چه شب وحشتناكي بود ! اون وحشت هنوز ادامه داره . كي منو درك ميكنه ، نميدونم . چيزي نمونده كارم به جنون بكشه .
شيرين كه مرا نگران و بي تاب ديد ، مثل هميشه گفته يكي از فلاسفه را نقل كرد « بودن يعني دست به كاري زدن . تنها در نقطه انجام كار و عمل است كه انسان انسان واقعي مي شود . ظاهراً اين گونه مي نمايد كه اگر طالب عشقي ، بايد به طرف آن راه بيفتي . »
دستي به شانه ام زد و گفت :
- خوشا عشق و خوشا رسوايي عشق .
آن روز حرفي از اين كه مجبور شدم با مهين آشتي كنم ، تنزدم . شيرين هم زياد كنجكاوي نكرد . شام را با هم خورديم و طبق معمول او را به خانه شان رساندم لحظه خداحافظي ، شيرين بار ديگر گفت پدرش را راضي كرده كه ديداري با هم داشته باشيم ، شايد مشكل ما به دست او حل شود .
شب هايي كه شام خورده به خانه بر مي گشتم و حالتي غير عادي و در عين حال بي حوصله داشتم ، مهين به رويم نمي آورد و حتي پاپي ام نمي شد كجا و با چه كسي بودم ، اما پي برده بود پاي دختر يا زني در ميان است . در اين جور مواقع بيشتر به من محبت مي كرد ، شايد به راه بيايم . تنها جمله اي كه مرتب تكرار مي كرد اين بود كه مبادا با دوستان ناباب نشست و برخاست كنم . گاهي هم دهانم را بو مي كرد . مي ترسيد الكل مصرف كرده باشم . خوشبختانه از ميگساري خوشم نمي آمد . پدر و مادر از نوجواني مرا از مشروبات الكلي ترسانده بودند . يادم مي آيد يك بار كه در مجلسي نخواستم دست يكي از همكاران را كه به من مشروب تعارف كرده بود رد كنم ، از بو و مزه و طعم گس آن خوشم نيامد . دوستم در آن جمع نگاهي به من انداخت و گفت هنوز بچه هستم .
شايد بي ربط نمي گفت . اگر بچه نبودم ، با داشتن همسر عاشق نمي شدم . اما به خودم تلقين مي كردم كه عشق ربطي به سن و سال ندارد .
روزي كه شيرين به من زنگ زد و گفت فردا شب پدرش منتظرم است ، قلبم از جا كنده شد . خيلي ترسيدم . چه مي توانستم به پدرش بگويم . با داشتن همسر خيلي جرأت يا بهتر بگويم ، پررويي مي خواست كه بگويم عاشق دخترش شده ام . چشمم كور ، مي خواستم نشوم . اما اين من نبودم كه سر راه شيرين سبز شدم ، او بود كه احساسات خفته مرا ، احساسي كه به آن غل و زنجير زده بودم و در گوشه اي از قلبم زنداني بود ، بيدار كرده بود . با اين كه شيرين بارها گفته بود پدرش مردي روشنفكر و منطقي است و عشق و دوست داشتن را بهتر از هر جواني مي شناسد و مادرش زني نيست كه حرف حساب حالي اش نشود اما ترس داشتم . آخر من حرف حساب نداشتم و پيشنهادم و خواسته ام حتي خواسته شيرين منطقي نبود . با اين حال مجبور بودم . بايد با پدرش حرف مي زدم . در حالت پريشاني مدام اين شعر حافظ كه شيرين برايم زمزمه كرده بود و يك بار هم از زبان نسرين شنيده بودم ، از ذهنم مي گذشت :
romangram.com | @romangram_com