#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_103
- مژه هاي زيبايش از شبنم اشك تر شده بود . چيزي نمانده بود قلبم از شدت ضربان قلب بتركد . حرفي براي گفتن نداشتم . شيرين گفت :
- البته برا رسيدن به خواسته مون بايد شجاع و معتقد باشيم ، بايد حقيقت رو بپذيريم ، بايد باور داشته باشيم كه ميتونيم راه حلي پيدا كنيم .
- و در حالي كه مستأصل بودم ، گفتم :
- چه چاره اي ! پدر و مادرم رو نمي بخشم كه بيوه برادرم رو بهم تحميل كردند . باور كن اگه ذره اي حتي به اندازه نوك سوزن احساسي سواي احساس خواهر و برادري به مهين داشتم ، هرگز به خودم اجازه نمي دادم قلبم رو دربست در اختيار تو بذارم .
- اگه سؤالي بكنم ، دروغ نميگي ؟
- دروغ ، به تو كه از جونم عزيزتري !
- بعد از اين كه من وارد زندگيت شدم به مهين بي علاقه شدي يا ...
- نگذاشتم جمله اش تمام شود ، گفتم :
romangram.com | @romangram_com