#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_102
با دلخوري گفتم :
- ازدواج من تحميلي بوده و اينو همه حتي همسرم مهين ميدونن . شيرين قبل از ازدواجم منو دوست داشته و گمون نمي كنم مشكلي پيش بياد .
فريدون با لبخندي حاكي از اين كه تجربه اش بيش از من است ، گفت :
- مشكلي بالاتر از اين كه بين تو و پدر و مادرت اختلاف ميفته ؟ به فرض كه همسرت طلاق بگيره و تو با شيرين ازدواج كني ، رابطه دو خونواده هميشه شكرآبه . فراموش نكن اونچه زندگي مرد و زن جوون رو مستحكم ميكنه ، صلح و صفاي دو خونواده ي . اگه رابطه اي نباشه ، خيلي زودهر دو احساس تنهايي ميكنين .
حرف هاي فريدون واقعيت داشت . پشت پا زدن به پدر و مادر و فراموش كردن نيما و دل به دريا زدن ، آخر و عاقبت خوشي نداشت . با اين همه شيرين را مي پرستيدم و لحظه اي از فكرش بيرون نمي آمدم . كاش ايرادي در او مي ديدم و بهانه اي به دستم مي افتاد كه او را از ذهنم دور كنم .
وقتي برايم حرف مي زد ، گويي به موسيقي دلنوازي گوش مي دادم و زماني كه با لحن زيبايش شعري زمزمه مي كرد ، انگار مست مي شدم . خنديدنش ، گريه اش ، راه رفتنش ، لباس پوشيدنش ، نگاهش ، سلام و احوالپرسي اش و از همه بالاتر ، چشمان عسلي و مژه هاي خنجر مانندش و ابرواني كه به چشم و صورت همچون ماهش جلوه اي دگر مي داد ، دل و دين از من ربوده بود . سعي مي كردم به طريقي عملم را توجيه كنم . به خودم مي گفتم عشق حد و مرزي ندارد و بد و خوب و زشت و زيبا نمي فهمد ...
آن روز طبق قرار با شيرين به پارك ساعي رفتيم ، با همان خنده ها و همان غمي كه يك دنيا معني داشت . روي يكي از نيمكت هاي چوبي كه نشستيم ، مثل هميشه نگاهي شوخ به من انداخت و گفت :
- دست به دامن هر كس شدم ، پناه به هر كتاب فلسفي بردم ، شب و روز با پروردگاري كه قلب تو سينه ام جا داده ، خلوت كردم ، حتي سرو رو به ديوار كوبيدم كه ذره اي از علاقه ام به تو كم شه اما نشد . نه گفته هاي فيلسوفانه ، نه نوشته هاي نويسنده ها و نه حتي پروردگار كمي به درد بي درمونم نكردن . كاش روزي كه به قصد شوخي تلفن رو برداشتم و بهت زنگ زدم ، دستم مي شكست كه نه تو رو از اين رو به اون رو مي كردم نه خودم به اين وضع مي افتادم .
romangram.com | @romangram_com