#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_101

هنگام خداحافظي و ترك خانه پدر، گويي به زندان مي روم . راضي نبودم اما چاره اي هم نداشتم مهين در فاصله بين فرح آباد تا نارمك سعي داشت با كلمات محبت آميز و قول و قرار هاي تكراري سكوت بينمان را بشكند و مرا به حرف بياورد . انتظار داشت من هم به او محبت و لااقل خواسته ام را بيان كنم . تنها جمله اي كه به زبان آوردم اين بود كه كاش ناصر زنده بود تا او زندگي پر شور و احساسي داشت .

نمي دانم آن شب را چگونه توصيف كنم . غير از اين كه جمله شيرين را تكرار كنم و بگويم انگار گوشت مرده ميخوردم ، چيز ديگر به ذهنم نمي رسيد .

روز بعد مطابق معمول سه سال گذشته مهين صبحانه ام را آماده كرد . دلم نيامد محبتش را بي جواب بگذارم . تشكر كردم و اميدوارش كردم به زندگي با من دل خوش كند .

ذهنم چنان پريشان و درگير افكار جور واجور بود كه متوجه نشدم چطور رانندگي مي كنم . اتومبيلم را كه در پاركينگ شركت نفت پارك كردم ، ناگهان شيرين جلوي رويم سبز شد او كه تا چند ماه پيش سعي داشت رابطه ما پنهان باشد ، بدون كوچكترين ترس و دلهره اي در هر نقطه ار محيط كار كه مرا مي ديد ، به سمتم مي آمد و رفتارش طوري بود كه همكاران مطمئن شدند به هم علاقه داريم . زيبايي و وقار شيرين بيش از آن بود كه مورد سرزنش همكاران مرد قرار گيرم . اما از نگاه ملالت بارِ توأم با نفرتِ زن ها در امان نبودم ، زيرا خيانت به همسر را خيانت به خودشان مي دانستند . من آدم شوخ و پر حرف و بهتر بگويم ، خوش صحبتي نبودم كه مثل بعضي از همكاران يا زن ها بگو بخند داشته باشم ، البته نه به منظوري خاص ، چرا كه محيط كار مثل فضاي صميمانه خانواده بود و همكاران به چشم خواهر و برادر به من نگاه مي كردند . تا قبل از اين كه شيرين در زندگي ام پيدا شود ، مورد احترام بودم اما كم كم نگاه ها به من عوض شد .

شيرين بدون هيچ واهمه اي شانه به شانه من به بخشي كه كار ميكردم ، آمد . چنان دوستش داشتم كه هرگز دلم نمي آمد توي ذوقش بزنم . وقتي گفت پدر و مادرش را راضي كرده مرا از نزديك ببيند ، دلم لرزيد . گفت هر وقت آمادگي داشتم ، به خانه آنها بروم . قرار گذاشتيم . بعد از وقت اداري در آن باره صحبت كنيم .

آن روز خيلي كلافه بودم . دوست و همكارم فريدون كه بيشتر در مأموريت بود و شايد در ماه بيش از شش هفت روز به اداره نمي آمد ، از چند ماه قبل پي به درون آشفته ام برده بود . فهميده بود پاي دختري در ميان است . چنان دلم گرفته بود و درمانده بودم كه آنچه در دل داشتم ، با او در ميان گذاشتم . نگاهش به من نگاه عاقل اندر سفيه بود . سعي مي كرد لبخندش را كه بوي تمسخر مي داد ، از من پنهان كند . گفت :

- نه اين كه معني عشق و دوست داشتن رو نمي فهمم ولي بعد از چند سال فروكش ميكنه . پاي فرزند كه به ميون بياد ، كمرنگ تر ميشه .

فريدون معتقد بود همسرم زني كم توقع و كم افاده است و سعي دارد ارامشم را در خانه حفظ كند . بهتر است عشق و عاشقي را فراموش كنم و سر خانه و زندگي ام برگردم . مي گفت مردي كه يك بار ازدواج كرده باشد ، فرقي با زن بيوه ندارد . امكان دارد در ظاهر مسئله اي نباشد اما آن ارج و قربي كه توقع مي رود ، ندارد .


romangram.com | @romangram_com