#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_100

آن شب شام را در كنار مادر و پدر و نسرين خورديم . مادر شوخي اش گل كرده بود و سر به سرم مي گذاشت ، مي گفت :

- مشكل شما رو يه بچه حل ميكنه .

خنديدم و گفتم :

- پس نيما چيه ؟

اخم هايش تو هم رفت و گفت :

- بالاخره نيما برادر يا خواهر ميخواد ، بايد پشت داشته باشه مادر ، چرا حاليت نيس . من تجربه دارم ميدونم وقتي پاي بچه در ميون باشه ، خود به خود پدر و مادر به هم مهربون ميشن .

پدر با اطمينان گفت :

- بچه دار ميشن ، قول ميدم ديگه بين مهين و نادر اختلافي پيش نياد .


romangram.com | @romangram_com