#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_195
سوگل سرشو تکون داد..
: خب..اون پسریه روزی نامزد من بود..
سوگل مادرتم عاشق شد عاشق داداش دوستش ...
سوگل پرید وسط حرفمو گفت: پس چرا؟ چرا الان باهاش نیستی؟ کنارش نیستی؟ چرا بابابام ازدواج کردی؟
:چون اون سرطان گرفت..
سوگل: مرد؟
:نه به من گفتن مرده...اما زنده بود....
سوگل:پس چراگفتن مرده ولی زنده بود؟
:چون پدرت عاشق من بود رادانم به خاطر بابات کنارکشید..
سوگل: این وسط هیچ کس به فکر تو نبوده نه؟؟
:نمیدونم...
سوگل: هنوزم دوسش داری؟
:😢😢خیلی..
یه لحظه موندم که چی گفتم ...
ولی خب ازدهنم پرید...
سوگل: خب برو باهاش ازدواج کن..
:نمیتونم..
سوگل: چرا نکنه زن داره؟
:اون که داشت اما الان نداره..
سوگل: مامان اونم دوست داره نه؟
:فکنم..
سوگل: مامان گریه نکن تروخدا..
:سوگل توچطور داری به من اینطور میگی؟؟؟ تو ازکجا میگی برم باهاش ازدواج کنم؟؟؟ سوگل توچی میدونی؟؟
یه کم رنگ از روی سوگل پرید دستپاچه شد ...
فصل صدودوم: چشاموریز کردم و گفتم: سوگل؟ بگو ببینم!!!
خواست بره دستشو کشیدم نشوندمش پیش خودم چونشو گرفتم دست..
romangram.com | @romangram_com