#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_194
فصل صدویکم: پسر: ببخشید خانوم بفرمایید..
نگاهی به چشماش کردم دلم ریخت..
سری ازخونه اومدم بیرون..
تاخود خونه نزدیک بود چند بار تصادف کنم فقط خدا رحم کرد بهم..
حالم خیلی خراب بود...
تلو تلو کنان رفتم تو خونه ..داشتم پس می افتادم که ساناز جیغ زدواومد گرفتم..
ساناز:وای خانوم چیشددخوبین؟؟؟
باصدای ساناز سوگل اومد بیرون
سوگل: چیشدههه مامان؟؟؟
:من خوبم..
ساناز: چی چیو خوبین خانوم جان
:حرف نباشه ساناز کمکم کن برم تواتاقم خواهش میکنم..
باکمک ساناز رفتم تواتاق..
روتخت دراز کشیدم تاگردن رفتم زیر پتو..
ساناز یه مسکن و اب داددستم یه سر خوردم..
سوگل اومد تواتاق..
درو بست نشست رو صندلی میز ارایشم...
: چیکار داری سوگل زودبگو چون اصلا حالم خوب نیس ..
سوگل باصدای پر ازبغض گفت:مامان اون مرده کیه تو البوم عکسات کنارت؟؟؟؟؟ مامان اون کیه؟؟؟؟
تعجب کردم البوم عکس!!
اه یادم رفت بیارمش تواتاق..
سوگل داد زد: میگم اون پسره کیه کنارت هااان؟؟؟
:هی سوگل توحق نداری صداتو برمامانت بلند کنی فهمیدی؟؟؟
سوگل گریه میکرد همینجور..
دخترکمو تو اغوش گرفتم و گفتم: می خوای بدونی اون پسره کیه؟؟؟
romangram.com | @romangram_com