#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_191

:اریا نسب هستم ..

زن: بله بله بفرمایید..

در باز شد اروم اروم رفتم داخل حیاط نسبتا بزرگی بود..

پر درختای رنگا رنگ..

رادان اومد به استقبالم

رادان: سلام خوش اومدی ..

: سلام ..ممنون..

رادان: بفرما..

وارد شدم..یه خونه دوبلکس پایینش ترکیب رنگ نارنجی کرم بود..

رادان رفت طبقه بالا..

و اما اینجا همه چیز نیلی و سفید بود...

تویه خونه هیچ کس جز اون زن میانسال نبود..

همش باچشمام دمبال محیا میگشتم ولی خبری ازمحیا نبود..حتی اون پسرهم نبود...

وارد اتاق رادان شدیم ..

معلوم بود اتاق کاری بود روی یکی از صندلی ها نشستم اونم نشست روبروم..

:محیا کجاس ندیدمش؟

رادان: محیا مدتهاست اینجا نیست.

:چرا؟

رادان: چون من و محیا همون سالهای اول ازهمه جدا شدیم..

محیارفت با پسرخالش ازدواج کرد و رفت لندن..

:اه متاسفم..

رادان: متاسف نباش ..چون من ازرفتنش خوشحال شدم..

فصل نودونهم: : خب بگذریم، من اومدم حرفاتو بشنوم ..؟

رادان: بعله بعله..خب حوصله که داری؟؟

:برای شنیدن؟اره..

رادان: بزار۲۲سال بریم عقب..

romangram.com | @romangram_com