#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_189

ولی من خوب تورو یادمه تو وتموم خاطرات شیرینت ..

گنگ نگاش میکردم آه نکنه اون....

مرد: اره من رادانم...

چشام اززور تعجب داشت از حدقه درمیومد..

اب دهنمو قورت دادم و گفتم: تـ...ورادا....نی،؟؟؟

رادان: اره...

: توبعد از این همه سال برگشتی که چی؟ چیکار داری بامن؟

رادان: فهمیدم که همسرت مرده اومدم تسلیت بگم..و..

:و...چی؟؟؟

رادان: واینکه من باشما حرف دارم..

: ولی من حرفی با شما ندارم..

رادان: اما تو باید به حرفای من گوش بدی ..

: هه زور که نیس ..

رادان: چیزی ازت کم نمیشه به حرفای من گوش بدی بعدشم که نمی خوام ازت بخورم ..

اخمامو توهم کردم و گفتم: بس کن من نمی خوام باهات حرف بزنم من حالم خوب نیس شوهرم پدر بچه هام مرده اونوقت برم بایه مرد غریبه حرف بزنم؟؟؟؟؟؟؟

رادان: منکه نمیگم الان هروقت تونستی باش؟؟؟

کنجکاو شده بودم چی می خواد بگه...

: باش..

رادان شمارشو به من گفت و رفت..

پرستش اومد طرفم وگفت: مامان؟ اون مرد کی بود؟

:آه یکی ازدوستای خانوادگیمون

پرستش:اها..

نگفتم اون همه دنیای من بود نگفتم اون همونی بود که باعث شده بود من بی تفاوت شم به همه عالم و ادم..

نگفتم پادشاه قلبم بود...

قطره اشکی ازچشمام چکید که بادست پسش زدم..

یک ماه ازمرگ ارتان میگذشت...

romangram.com | @romangram_com