#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_188
پگاه سرشو گذاشته بود تو بغلم پرستشم اونطرفم سوگلم سرشو گذاشته بودرو پاهام ..
اونا به من احتیاج داشتن و من هیچوقت نفهمیدم ..
:دخترای نازنینم ...
الهی فداتون شه مادر..
نبینم غصتونو ..
درسته ارتان رفته ..
درسته دیگه نیس ولی شما نباید خودتونو داغون کنین به خدا اونم راضی نیست..
باوراینکه اون رفته برای منم خیلی سخته خیلی خیلی...
پرستش: مامان بریم سرخاک بابا دلم براش تنگ شده..
: باش بیاین بریم..
با دخترام رفتیم سرمزارشوهرم..
خیلی شلوغ بود ادم بودکه اونجا هم بود ..
رفتم سرخاکش کلی دردودل کردم باهاش ..
یواش یواش خلوت شد که دیدم یه مرد بلندقد که عینک افتابی به چشم داشت همراه پسرجوونی به سمت مامیان..
سوگل یکم دستپاچه بودو بانگرانی به پسرک جوان و مردنگاه میکرد دلیل این رفتاراشو اصلا متوجه نمیشدم...
فصل نودوهفتم: مرد به سمت ما اومد..
سبد گل بزرگی و گذاشت سر قبر ارتان و براش فاتحه خوند رو کرد به من و گفت: تسلیت میگم خانم اریا نسب..
تعجب کردم من این مردو اصلا نمیشناختم..
: ممنون ...ببخشید میشه خودتونو معرفی کنید؟؟
مردپوزخندی زدو عینکشو برداشت..
به چهرش دقیق شدم چقد اشنابود یه مرد با موهای مشکی که تارهای سفیدی مابینشون چشمک میزد...
پوستش کمی چروکیده چشماش آه این چشما یه چیزی رو فریاد میزنن ولی من ازخوندنش ناتوانم...
اویک غریبه اشنا یاشایدم یک اشنای غریبه..
:من شما رو به جا نمیارم..
مرد: درسته خیلی ازاون سالها میگذره و مطمنن تومنو به یاد نمیاری..
romangram.com | @romangram_com