#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_184
رفتم مانتونخی سرمه ایی که خیلی کوتاه بودو فقط بالاش سه تا دکمه میخورد پوشیدم با شلوارو شال سفید..
اول صبی حوصله ارایش نداشتم دلم داشت ضعف میرفت ساکمو برداشتم و رفتم پایین یه صبحونه حسابی خوردم..
صدای ایفون اومد..
ساناز: نیازخانوم اومدن..
: باشه درو بازکن ماهم الان میایم..
: بچه ها پاشین دیگه دیر میشه..
پرستش: هووف مامان چقد زوده
:نمی خوام وقت هدر شه..
بچه ها وسایلشونو گذاشتن توماشین ..
ارتان باموهای ژولیده اومد طرفمون : دارین میرین؟
:اهوم..
ارتان: پروا مواظب خودت باش..
: توهم همینطور..
منومحکم تواغوش گرفت و بوسید..
بعد یکی یکی اوناهم بغل کرد و باهاشون خداحافطی کرد..
نیاز: سلام خانوم خانوما
:چطوری دختر؟
نیاز: عالی..
میگم پروا چطوره بچه ها برن توماشین ما منم بیام پیش تو؟
:فکر خوبیه
بچه هارفتن اونور و نیاز اومد پیش من ..
من عاشق سرعت بودم باسرعت زیاد میروندم..
تاخود نمک ابرود یه سر روندیم...
رفتیم ویلای ما..
واقعا خسته شدم بیچاره ارسلانم پابه پای من یه سر اومد یه گوشه ولو شدم..
romangram.com | @romangram_com