#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_183
پگاه اومد طرفمو گفت: مامان من نمیام ...چرا نگفتی بابانمیاد بامون؟؟
:من که نمیدونستم بابات کارداره
ارتان اومد دستشو دورگردن پگاه حلقه کردو گفت: عشق من شما فعلا برین باباجان ۳ماه تابستونه هاا برین خوش بگذرونین بعد اینکه اومدین باهم یه جای خوب میریم قول میدم باشه عروسک بابا؟
پگاه باناراحتی گفت: اخه بابا بدون تو مزه نمیده..
ارتان: دختر قشنگم دیگه ساز مخالف نزن باشه؟
پگاه: باش..
بچه ها رفتن تو اتاقشون تا بخوابن من و ارتانم رفتیم تواتاقمون..
نشسته بودم رو تخت و بانور اباژور رمان ربکارو می خوندم رمان های قدیمی خارجی و دوس داشتم..
ارتان کنارم نشست و گفت: پروا؟
:بله؟
ارتان: دلم برات تنگ شده ..
: 😲😲من که کنارتم..
ارتان: کنارم هستی اما خیلی ازم دوری منوتو فقط کنار هم روزگار میگذرونیم زندگی نمیکنیم...
: اه ارتان این چه حرفیه ...
ارتان: حرف راست جواب نداره..من و تو مدتهاست ازهم جداییم..
: من می خوام بخوابم ..
ارتان: هه بخواب ...
کتابو بستم و گذاشتم رو میز عسلی اباژورو خاموش کردم و رفتم زیر پتو چشمامو بستم اصلا حوصله این بحثای بی معنی و بی سرو ته و نداشتم.. من نمس خواستم تموم غم و غصه هامو سر ارتان خالی کنم..
فصل نودوچهارم: صب باصدای الارم گوشیم بیدار شدم ..ساعت ۶صبح..
بلندشدم رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم و مسواک زدم ..
ساناز بیدارشده بودوصبحونه رو سر میز اماده کرده بود..
ساناز: سلام خانوم صبح بخیر..
: سلام عزیزم صبح توهم بخیر..
ساناز: خانوم بفرمایید صبحونه ..
: باش الان میام بذار بچه هارو بیدارکنم..
رفتم دخترارو بیدار کردم باکلی اخم و تخم بلند شدن ..
romangram.com | @romangram_com