#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_182
جون میدی غریبه باشی
بگی می خوام باتوباشم
بگه می خوام که نباشی...
(مهدی احمدوند، چه بده)
اه خدا به اکنونم مینگرم ...
به اکنون که نفسی برای تنفسم نمانده ...
به اکنون که ضربان قلبم می ایستد ازتپش...
به اکنون که همه وجودم اتیش میگیرد و خاکستر می شود..
اه از امروز و دیروز و فردایم..
نیستی اما هنوز کنارمی
نیستی اما هنوزم اینجایی
خداجون من ازلحاظ تنهایی ثروتمند ترین ادم جهانم هـــــه😏
فصل نودوسوم: دلم برای خودم تنگ شده ..
دلم برارادان تنگ شده...
دلم برای گذشته ها تنگ شده..
دلم براخنده هام تنگ شده..
دلم برا خیلی چیزا تنگ شده اما بیخیال...
رسیدیم از ماشین پیاده شدیم سوگل اومد کنارم دستمو گرفت و چشمای خوشگلشو بهم دوخت..
لبخند بی جونی زدم و گونشو بوسیدم..
رفتیم رستوران برج میلاد..
بچه ها کبکشون خروس می خوند..
بااشتها غذاشونو خوردن بعد ازخوردن غذا و حساب کردن رفتیم بقیه جاهای برج و دیدیم ...
بعد ازکلی گشتن ودیدن جاهای دیدنی برج میلاد برگشتیم خونه..
به ارتان گفتم خودش به بچه ها بگه اینطوری بهتر قبول میکردن..
ارتان دخترارو بردتواتاقش بعد ازدقایقی سه تاشون با قیافه های پکر اومدن بیرون ..
romangram.com | @romangram_com