#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_185
سوگل: مامان من گرسنمه ..
نفس: منم..
نیاز: ارسلان مامان بروچن تا پیتزا بخربیا....
ارسلان: باشه الان میرم..
پگاه: مامان امشب بریم دریا
:دریا خوکنارته..
پگاه: نه خوباهم ..
:باشه..
ارسلان باکلی پیتزا اومد نشستیم دل سیر خوردیم ..
بعدشم رفتیم خوابیدیم...
عصرش بچه ها رفتن بازار...
منونیازم رفتیم کنار دریا...
روی شن ها نشسته بودم سرمم گذاشته بودم روشونه نیاز ...
: نیاز نمیدونم چمه..
نیاز:چیشده اجی؟
:دلم شورمیزنه اصن دلم گرفته..
نیاز: عزیزم بد به دلت راه نده ...
فردا باهم میریم میگیردیم حالت خوب میشه..
: امیدوارم..
فصل نودوپنجم: شام رفتیم بیرون خوردیم..
خیلی کلافه بودم رفتم تواتاقم نیازم کنارمن روتخت دونفره خوابید..
بعد ازخوندن چهارقول چشمامو بستم و بعد ازچنددقیقه خوابم برد..
با صدای زنگ پی درپی گوشیم که بدجور زیر بالشم میلرزید بیدارشدم فکردم الارم گوشیمه نگاهی به صفحش انداختم آه ارتین اینقوت شب اوه ساعت ۳شبه دکمه اتصال و فشردم و گوشیو به گوشم چسبوندم و باصدایی که خیلی خواب الود بود گفتم: الو بله؟
صدای گریه میومد ارتین با بغض گفت: پروااااا پروا کجایییییی؟؟
داشت گریه میکرد..
نگران شدم بلند شدم صاف نشستم رو تخت و گفتم: ارتین چیشده چراگریه میکنی،؟؟؟؟؟ اتفاقی افتاده،؟؟؟
romangram.com | @romangram_com