#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_180
: اما من به بچه ها قول دادم ..
ارتان: خانوم خوشگلم..
خب بانیاز و بچه هاش برین..
: اه ارتان..
باشه پس زنگ بزن به ارسام ببین میذاره تنها نیاز و بچه ها بیان ..
ارتان: چرا نذاره اخه؟؟
میذاره..
من به ارسام میگم اماتوهم به نیاز بگو..
: باش..
نیاز چند ماه بعد ازعروسی رادان بالاخره قبول کرد با ارسام ازدواج کنه ..
نیاز یه پسر داشت که ۱۷سالش بود و دخترش ۱۵سال..
اسم پسرش ارسلان بودو دخترش نفس..
تنها کسی که باهاش خوب بودم همین نیاز بود..
گوشیمو برداشتم و شماره نیازو گرفتم بعد ازسه بوق برداشت..
: الو نیاز جان
نیاز: سلام عزیزم خوبی؟
:سلام خوبم توخوبی؟چه خبربچه هات شوهرت خوبن؟
نیاز: فدااات...
:میگم نیاز میاین فردا بریم بابچه ها شمال قرار بود باارتان بریم گفت نمیتونه بیاد منم نمیتونم به بچه ها بدقولی کنم..
نیاز: چراکه نه ...خیلیم خوبه یه مدت ازاین ارسامم دورباشم دلتنگم شه ..😜
: ای ناقلا..
فصل نودودوم: نیاز: خب پروا فردا ساعت چند؟
:ساعت ۷اینجا باشین
نیاز: باش خوبه
:خب کاری نداری عزیزم؟
romangram.com | @romangram_com