#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_179
حتی اسمشم نمیدونستم..
فصل نودویکم: رفتم سمت اتاقم وسایلم وواسه فردا اماده کردم میدونستم ارتان ازاینکه این تصمیم و گرفتم ناراحت که نمیشه هیچ خوشحالم میشه..وسایل اونم اماده کردم ..
رفتم جلوی میز ارایشم نشستم نگاهی به خودم انداختم مدتهابود انقدر به خودم دقیق نشده بودم..
چقد پیرشده بودم..
اه کواون دخترک ۲۰ساله تااین زن ۳۹ساله..
درسته کمی ازموهام سفید شده بودو کمی پوستم چروک ..
ولی هنوز همون جذابیت خاص و به خصوص خودمو داشتم ..
یه مانتو کتی که روش گیپوربودو مشکی رنگ بود پوشیدم با شلوار لی
مشکی پوشیدم..
موهام که خیلی خیلی بلنو شده بودن تا پایین باسنم بودن..
موهامو شکلاتی کرده بودم همه رو باز گذاشتم و شال پولک دوزی شده مشکی هم انداختم رو موهام ..
کیف ورنی مشکیمم برداشتم و رفتم پایین ...
صدای ایفون اومد..
ساناز درو بازکرد ارتان اومد داخل..
:سلام ارتان ..
ارتان: سلام جانم خوبی؟
:مرسی خسته نباشی ...
ارتان: سلامت باشی..
بچه ها کجان؟
:دارن حاضر میشن الان میان..
ارتان: باشه خب کجا بریم؟؟
:بچه ها میگن بریم برج میلاد..
ارتان: خوبه..
: راستی...فردا بریم شمال..
ارتان: شمال؟..خانومم من این هفته خیلی درگیرم..
توقع نداشتم ارتان اینو بگه..
romangram.com | @romangram_com